۱۵:۱۱:۰ ۱۳۹۰/۱۱/۱۸
 
 
۱۹ شعر ویژه ولادت امام صادق (ع ) و پیامبر (ص)


اى به ذكر روى تو، تسبيح گردان ماه و مهر
امشب دل ديوانه را ديوانه‏تر كرده خدا
السلام اى سايه ات خورشيد ربّ العالمين
باور كنيم رجعت سرخ ستاره را
به روزى در جهان ظاهر دو شمس عالم آرا شد
جهان سرسبز و خرم گشت از ميلاد پيغمبر
چون ربيع آمد ميان شد صد هزاران نوبهار
سحر از عالم غيبى سروش دلنشين آمد
فرخنده ميلاد محمد آمد
فروغ ديده آمد، سرور سينه آمد
گاهِ سُرور است و گاهِ شادىِ بى حد
مـــــژده ايـــدل كــه مـهـيـن آيـت يــزدان آمــد
مژده كه ميلاد شه خاتم است
می تراود از نسیم عشق اسرار شرف
نه آسمان و هفت زمین چرخ تابناک
وانسان هر چه ايمان داشت پاي آب و نان گم شد
باز طرح ديگرى گردونه گردان نهاد
چون از افق برآيد انوار صبح صادق
انتظار آمد به سر اى بيقراران تهنيت


اى به ذكر روى تو، تسبيح گردان ماه و مهر
 وى به روز و شب جمالت را ثناخوان ماه و مهر
با خيالت رو به ذكر ياجميل آورده اند
 بيش ازين در آتش حسرت مسوزان ماه و مهر
آسمان با صدهزاران ديده مى جويد تو را
 رونما، تا رونما آرد به دامان ماه و مهر
در حجاب نور مستورى، ولى با اين همه
 با نگاهى دل ز كف دادند آسان ماه و مهر
از فروغ روى تو هفت آسمان روشن شده ست
اى رخت را روز و شب آيينه گردان ماه و مهر
چشمشان در خواب هم هرگز نبيند خواب را
در رخ تو مات و حيرانند اينسان ماه و مهر
مدّعا را با دو شاهد آسمان اثبات كرد:
 از سحرخيزان و از شب زنده داران، ماه و مهر
در گذرگاه تجلّى اى فروغ لايزال
 با دو جلوه از تو شد اينسان فروزان ماه و مهر
با تو رونق نيست بازار مه و خورشيد را
 بِهْ كه تا نگشوده بربندند دكّان ماه و مهر
رزقِ نور كهكشان ها در فروغ حسن تست
 اى دو قرصِ نان تو را بر خوانِ احسان، ماه و مهر
دورباش چشم بد را نيست حاجت، تا كه هست
 مجمره گردان فلك، اسپندريزان ماه و مهر
كهكشان در كهكشان گسترده طيف نور او
ذرّه اويند در گردون فراوان ماه و مهر
چون رُخش را گاه مه خوانند و، گاهى آفتاب
 زين شرف سايد سر خود را به كيوان ماه و مهر
چشم من ماتِ جمال مصطفى بادا، كه هست
 اندرين آيينه سرگردان و حيران، ماه و مهر
اى شبستان تجلّى از تو روشن همچو روز
وى به يمن جلوه ات اين گونه رخشان ماه و مهر
كرده ميلاد تو را با حضرت صادق قرين
 تا خدا امشب كند با هم نمايان ماه و مهر
شايگان آورده، گنج شايگانم آرزوست!
 اى به چرخِ جود تو رخشان هزاران ماه و مهر
اى به درگاه جلالت چار اركان خاكبوس
هفت اختر مشعل افروز و، دو دربان: ماه و مهر
از سر «پروانه» خود سايه رحمت مگير
 هست تا در سايه مهرت خرامان ماه و مهر
امشب دل ديوانه را ديوانه‏تر كرده خدا
بر هر دلى كه عاشق است اينك نظر كرده خدا
نخل دل پژمرده را پر باروبر كرده خدا
تا كاسه ما پركند ما را خبر كرده خدا
رحمت فراوان آمده ظلمت بپايان آمده
زيباترين مخلوق ربّ احمد نمايان آمده
او آمده تا رحمت حق را به ما اهدا كند
تنها زحق دم مى‏زند تا سرّ حق افشا كند
يعنى كه نام شيعه را با مرتضى انشا كند
ما را گداى حضرت صدّيقه كبرى كند
اى كاش بتهاى دل آلوده‏ام را بشكند
قادر بود تا عادت بيهوده‏ام را بشكند
يك اربعين سال او نشست تا وحى حق نازل شود
سنگ عدو را مى‏خريد تا نهضتش كامل شود
با دست حيدر قصد كرد بتخانه‏ها باطل شود
اى كاش لبخندى از او در عمر ما حاصل شود
با مقدم زيباى او خلقت تكامل يافته
عبدالمطلب در بر خود دسته‏اى گل يافته
آداب او آبادى دنيا و هم عقبى بود
فرمايشاتش جملگى برنامه مولا بود
يك دل مطيع و بنده‏اش آيا ميان ما بُوَد
تا در رهش سيلى خورد اين هديه زهرا بُوَد
بى درد گر هستى برو گر اهل دردى خوش نشين
خود را كنار سفره پر بركت احمد ببين
فخرش بود بس حاصل ايثار او شد فاطمه
مانند مادر مهربان دلدار او شد فاطمه
زيباترين آئينه رفتار او شد فاطمه
بشكسته سينه محرم اسرار او شد فاطمه
گر چه محمد بانى ميخانه كوثر بُوَد
او دست‏بوس فاطمه تا لحظه آخر بُوَد
در هر كجا ميزد قدم بوده على پروانه‏اش
مانند حيدر كس نشد از صدق دل ديوانه‏اش
گويد على فخرم بود هستم غلام خانه‏اش
شكر خدا گرديده‏ام من ساكن ميخانه‏اش
دلدار و دلبر مصطفى محبوب داور مصطفى
از عشق برتر مصطفى استاد حيدر مصطفى
اى كاش عكس روى او در چشم ما جامى گرفت
اشكش بروى نامه ما حكم امضا مى‏گرفت
اى كاش شيعه بيش از اين با نام او پا مى‏گرفت
وحدت بود اينكه جهان الگو ز زهرا مى‏گرفت
دين و سياست در همه بُعد جهان جارى شود
با اين درايت يوسف صحرانشين يارى شود
السلام اى سايه ات خورشيد ربّ العالمين
 آسمان عزّ و تمكين، آفتاب داد و دين
مُظهر تنزيل «بلّغ»، مَظهر اسرار غيب
 مطلع «يتلوه شاهد» مقطع حبل المتين
معنى هر چار دفتر، خواجه هر هشت خلد
 داور هر شش جهت، اعظم اميرالمؤمنين
صورت معنى فطرت باعث ايجاد خلق
 بهترينِ نسل آدم، نفس خيرالمرسلين
صاحب «يوفون بالنذر» آفتاب انّما
 قرة العين لعمرك نازش روح الامين
در جهان از روى حشمت چون جهانى در جهان
 در زمين از روى رفعت، آسمانى بر زمين
مثل تو چون شبه ايزد در همه عالم محال
ور بود ممكن نه الاّ رحمة للعالمين
كاتب ديوان امرت، موسى درياشكاف
پرده دار بام قصرت، عيسى گردون نشين
از عطاى دست فياض تو دريا مستفيض
 وز رياض نزهت طبع تو رضوان خوشه چين
عالم علم لدنى، رازدار لو كشف
 ناصر دين نفس پيغمبر امام المتقين
ناشنيده از زمان مهد تا پايان عمر
 بى رضاى حق ز تو حرفى كرام الكاتبين
 (مولانا حسن كاشانى)
باور كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد دستبرد شگفتي دوباره را
باور كنيم رويش سبز جوانه را
ابهام مردخيز غبار كرانه را
باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است
باور كنيم سكّه به نام محمد(ص) است
از سفر فطرت از صحف از صحف از زبور
راوي! بخوان به نام تجلي، به نام نور
آفت نبود و موت نبود و نفس نبود
او بود و بود او جز او هيچ كس نبود
«قال الست ربكم» ي را بلا زدند
فالي زدند و قرعه تكوين ما زدند
سالار «كنت كنز» در آيينه نطفه راند
برقي جهيد و خرمن آدم نشانه ماند
ويرانه گرد خانه زنجير او شديم
ز افلاكيان خليفه تقدير او شديم
گرديد چرخ و خاك فلك كو به كو نشست
آدم رهيد و نوح به جودي فرو نشست
ايوبها به سفره كرمان كَرَم شدند
يعقوبها به حوصله پامال غم شدند
موسي بسي ز نيل حوادث امان گرفت
تا همچو نيل دامن فرعونيان گرفت
بسيار بت شكست كه از سيم كرده بود
تهمت به بت زدند، براهيم كرده بود
از رشكِ لطف، جان ملايك ملول ماند
هيهات بر زمانه كه انسان جهول ماند
باور كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد دستبرد شگفتي دوباره را
باور كنيم رويش سبز جوانه را
ابهام مردخيز غبار كرانه را
باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است
باور كنيم سكه به نام محمد(ص) است
راوي! به شب، حجاب نكويي، حجاب قـُبح
راوي! به صبح، صبح شكافنده، صبحِ صبح
راوي! به فتح، فتح نمايان به آسمان
راوي! به تين و زيت و به افسانه زمان
راوي! بخوان به خواندن احمد در اعتلا
بر بام آسمان، شب معني، شب «حرا»
شبها شبند و قدر، شب عاشفانه‌هاست
عالم فسانه، عشق فسانه‌ي فسانه‌هاست
راوي! بخوان كه رستم افسانه مي‌رسد
جوهر فروش همت مردانه مي‌رسد
راوي! بخوان كه افسر سيارگان مَه است
راوي! بخوان كه مهدي موعود در ره است
باور كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد دستبرد شگفتي دوباره را
باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است
باور كنيم سكه به نام محمد(ص) است
خونين به راه دادرسي ايستاده‌ايم
چون لاله داغدار كسي ايستاده‌ايم
اي دوست! اي عزيز مجاهد! رفيق راه!
مقداد روز! مالك ِ شب! ميثم پگاه!
اي در صفا به همت مردانه استوار
اي مرد مرد! مرد خدا! مرد روزگار
مرغي چنين بلازده جان در قفس نداد
حقا كه داد عشق تو دادي و كس نداد
رفتي كه بازگردي و تا ما خبر شديم
اي پيشتاز قافله! بي‌همسفر شديم
گيتي به اهل عشق، به دستان، چه مي‌كند
حالي به ما شقاوتِ پستان چه مي‌كند
با ما چه مي‌كنند به رندي در آشيان
اين نابكار خانه به دوشان، حراميان
اي دوست! اي عزيز! رهايي مباركت
از همرهان خسته جدايي مباركت
اين جا خوش است ضجه زنجيريان هنوز
مردم كـُش است دشنه تقديريان هنوز
اين جا هنوز عرصه گير و كشاش است
اين جا هنوز خواب اسارت مشوش است
اين جا جهان شب است، ولي بيكرانه نيست
فرداي روشنايي ره بي‌بهانه نيست
شبها شبند و قدر، شب عاشقانه‌هاست
عالم فسانه، عشق فسانه‌ي فسانه‌هاست
باور كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد دستبرد شگفتي دوباره را
باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است
باور كنيم سكه به نام محمد(ص) است

به روزى در جهان ظاهر دو شمس عالم آرا شد
 به فردوس برين رقصان شجر مانند حورا شد
زِه ها زِه حَبّذا اين روز، روز وجد كبرى شد
سحرگه معنى نور على نور آشكارا شد
چو خوش باشد دو مولودى كنم اعلام عالم را
شدم از عشق هر يك زان دو سرور واله و مجنون
دل آشفته ام باشد به حبّ هر يكى مرهون
يكى كنزالله مكنون يكى سرالله مخزون
 دو فيروزى دو دلشادى بشارت مى دهم اكنون
ظهور صادق و عيد محمد فخر عالم را
پى تشريف ميلاد نبى دانى كه چون گرديد
 سرير خسروان دهر آندم واژگون گرديد
ز رودِ خشك و بى آب سماوه نم برون گرديد
 محمد چون ولادت يافت بت ها سرنگون گرديد
دو مولود درخشان كرد نورانى دو عالم را
منور گشت از نورش تمام كوچه و برزن
 مصفا كرد گيتى را رخش چون صحنه گلشن
تولايش به حفظ جان نكوتر باشد از جوشن
 جهان شد از قدوم صادق آل نبى(ص) روشن
به بام شادمانى ها بزن اى شيعه پرچم را
مه برج امامت سرور ما نجل پيغمبر(ص)
 دُرّ درج ولايت، ياور ما، حجّت داور
بلى درياى رحمت، پرورد مانند اين گوهر
 رئيس مذهب شيعه، پناه مسلمين يكسر
ملك تبريك گويد بر فلك اين جشن درهم را
 (قاضى زاهدى)

جهان سرسبز و خرم گشت از ميلاد پيغمبر
 منور قلب عالم گشت از ميلاد پيغمبر
بده ساقى مى باقى كه غرق عشرت و شادى
دل اولاد آدم گشت از ميلاد پيغمبر
تعالى الله از اين نعمت كز او اسباب آسايش
 براى ما فراهم گشت از ميلاد پيغمبر
ز لطف و رحمت ايزد ز يمن مقدم احمد
 ظهور حق مسلم گشت از ميلاد پيغمبر
به شام هفده ماه ربيع و سال عام الفيل
رسالت ختم خاتم گشت از ميلاد پيغمبر
بشارت ده به مشتاقان كه ز امر قادر منّان
 دل ما عارى از غم گشت از ميلاد پيغمبر
ز ناموس قدر بشنو تو گلبانگ خطر زيرا
 سر نابخردان خم گشت از ميلاد پيغمبر
بناى جهل ويران شد ز يمن منجى ات تارك
 جهان از علم اعلى گشت از ميلاد پيغمبر
دوصد اعجاز شد ظاهر كه در عرش عُلى حيران
دوصد عيسى بن مريم گشت از ميلاد پيغمبر
بشد درياچه ساوه تهى از آب و برعكسش
 سماوه همچنان يم گشت از ميلاد پيغمبر
بشد اين فارس چون شمعى، بشد آتشكده خاموش
جهان حق مجسم گشت از ميلاد پيغمبر
ز يمن مقدمش منشق جِدار طاق كسرى شد
كه حيران خسرو جم گشت از ميلاد پيغمبر
بناى ظلم شد ويران ولى در سايه ايمان
 بناى عدل محكم گشت از ميلاد پيغمبر
قدم در ملك هستى زد چو ختم الانبياء احمد
 مقام ما مقدم گشت از ميلاد پيغمبر
نواى بانگ جاء الحق به باطل چيره شد اى دل
 نظام دين منظم گشت از ميلاد پيغمبر
ز حسن پرتو رويش خجل در مغرب و مشرق
 مه و خورشيد اعظم گشت از ميلاد پيغمبر
من «ژوليده» مى گويم بگو بر دوستارانش
كه شرّ دشمنان كم گشت از ميلاد پيغمبر
 (ژوليده نيشابورى)
چون ربيع آمد ميان شد صد هزاران نوبهار
گوئيا باغ جنان در اين جهان شد برقرار
اين همه نور خدا نور هدى گشته مبين
لَلْعجب نبود خدا امّا خدائى آشكار
هرطرف بينم جنان اندر جنان اندر جنان
بلبلان در نغمه دستان هزار اندر هزار
باغ رضوان شد جهان يا گشته او دار السّلام
بشنوم از بس صلاة و بس سلام بى شمار
فرش شد عرش برين يا عرش آمد بر زمين
بس در آن بينم ملائك بس ندا از كردگار
للعجب در كعبه بينم آسمان چارمين
همچو بيت اللّه معمور است گشته نور دار
طُرفه بينم در زمين چون آسمان بس آيتى
بهر رجم جنّ و شيطان بس شراب پر شرار
كوثر آمد در زمين يا شد رحيق و سلسبيل
يا كه طوبى آمده با اين همه حسن و وقار
يا به چرخ چار مستى يا زمين شد آفتاب
روز روشن صد چو شمس و ليل بهتر از نهار
در همه عالم چو طيب از طيبه اندر هر مشام
هوشيار آورده مستان ، مست كرده هوشيار
اين همه نبود ولى در كعبه گرديده عيان
روى احمد بوى احمد سرو او آمد به بار
از اَحَد يك جلوه گر احمد چو آمد در وجود
ديگر از او هر كه شد در هستى خود نامدار
ممكنى ذات است لكن جلوه او واجبى است
دركمال و در جلال از او بُوَد با اقتدار
چون زاحمد ميم ممكن رفت ، باشد او اَحَد
يعنى او در عين امكانى چو واجب جلوه دار
يك گل احمد آمد و شد در زمين و آسمان
بس گل و گل رو و گل بو گلرخانِ بى شمار
نيست جنّت در جهان ليك از جمال احمدى
عرش و فرش و باغ و جنّت جمله گشته لاله زار
گلعذارانش به هر طَرْف جهان بى شِبه و مثل
هريكى اندر جهان احمد نما آئينه وار
يك گل احمد نما حيدر لقب بُد مرتضى
آن نبىّ و اين ولىّ ، شد امر آن زين پايدار
شد از اين گل يازده گل همچو او در حسن و خو
احمدى رو احمدى بو جملگى احمد مدار
بودِ هريك در جهان چون بودِ احمد آمده
تاكنون شد ختمشان بر مهدى احمد عُذار
همچو احمد در كمال و در مثال و در مقال
اسم احمد رسم احمد دينش از او بر قرار
يك گل از احمد بُوَد زهراى اطهر آنكه او
روح احمد بود و وصفش همچو احمد بى شمار
نور احمد مى نمود از خود به صبح و ظهر و شام
با سه رنگ نيك مى كردى نمايان در نهار
بين چه بس كوچكتر از ايشان گل او در جهان
از سليل فاطمى همچون ستاره در شمار
هريكى هرجا به فضل و حُسن و قدر و جاه خود
احمدى خو احمدى بو همچو انجم جلوه دار
بين كزين گل اسم احمد بس چه محمود و پسند
فرشيان چون عرشيان از فضل او قدسى مدار
اهل عرفان اهل ايمان اهل قرآن در جهان
خوى احمد بوى احمد كردشان احمد شعار
انبيا از مِهر او بس با شرافت آمدند
خلعت و تاج رسالت زو به آنها استوار
جمله كرّوبيان از بهر او در خدمتند
روح املاكند بهر آل او خدمتگذار
مهر او و آل او در هر وجود آمد وجود
نام او شد با شرف جان و دلش شد روح دار
خوى اسلامش ببين بر اهل دل توأم چو شد
بوى حق از خوى هريك كرده حق را پايدار
نيست كوثر در زمين ليكن ز لعل احمدى
همچو كوثر در قلوب اهل دل همچون بهار
سلسبيل از باغ جنّت نامده اندر زمين
ليك مِهر احمدى بِهْ ز آب حَيَوان خوشگوار
سرو طوبى هست در خُلد بَرين زيبا مَكين
ليك در بستان احمد رشك طوبى صدهزار
مركز خورشيد عالم هست چرخ چارمين
خوانده احمد را خدا وَالشَّمس برگير اعتبار
عرش حق در فوق املاك است او را مستقرّ
گوشوارِ عرش از احمد به فرش آمد قرار
عرش نايد در زمين ليكن زاحمد بس ولى است
زائرش گردد چو عرش زائر پروردگار
بيت معمور خدا باشد به چارُم آسمان
ز سليل احمدى هر مرقدى معمور وار
بين به طيبه بارگاه قدس احمد بس جليل
مظهر حق نور مطلق در نهان حشمت مدار
فرش گر بر عرش ناز آرد سر او زين بارگاه
مهر صاحب بارگه در عرش آورد افتخار
ديگرا بين پرتوى درگوشه اى از آفتاب
كى شود تشريف داد او را به قرص نوردار
عرش آمد در وجود از تابش احمد به نور
پس بود او پرتوى از نور احمد پايدار
ديگرا هر وحى حقّ بر احمد و بر آل او
اوّل آمد پس به هر عالم بيابد انتشار
روح و جبريل و ملك بر احمد آيد فوج فوج
با صلاة و با سلام و با ثناءِ بى شمار
حاصلا هرجا كه احمد شد مكين از عرش و فرش
فخر باشد بهر او بر هركجا در اعتبار
بنگرا اندر نجف بين كربلا و طوس را
بهر افواج ملائك مستدام آنها مزار
در همه الطاف و اكرامات حق هر صبح و شام
هم نداهايش در آنها جملگى بين عرش وار
اين همه اوصاف عرشى بهر اين انوار حق
هست بهر كربلا چندين هزار اندر هزار
بنگرا اى صاحب فضل و كمال و عقل و فكر
كربلا را تا كجا بر هركجا هست افتخار
در سه شب در سال باشد مصدر فيض از خدا
زين سبب دارند بر ديگر زمانها اقتدار
نيمه شعبان و ديگر سوّم از شبهاى قدر
هرشب جمعه روايت گشته اينها از كُبار
مصطفى و انبيا و اوصياء خود تمام
كربلا آيند با جمع ملائك بى شمار
فيض از حق مى شود آنجا عطا در اين زمان
بهر آن آيند اينجا اوليا پروانه وار
شرح فضل كربلا از فضل سبط مصطفى
مى نگنجد در رقم بر مختصر شد اقتصار
برخدا آور دعا بر مهدى آور التجا
تا رسى ايمانيا باب ملائك افتخار
سحر از عالم غيبى سروش دلنشين آمد
كه غم را ز دل ها برد، با شادى قرين آمد
بباريد از سحاب رحمت حق، مشك بر كعبه
 شميم روح افزا از بهشت عنبرين آمد
تجلى كرد انوار الهى باز در بطحا
 جهان از پرتوش برتر ز فردوس برين آمد
به حكم ذوالمنن از آسمان ها رانده شد ابليس
چو با خيل ملك از عرش جبريل امين آمد
فضاى مكه پر شد از ملائك بهر مولودى
 كه بالاتر ز خلق اولين و آخرين آمد
چنان شورى به پا شد بهر او در كشور هستى
تو گفتى انقلابى همچو روز واپسين آمد
همه قدّوسيان در صف همه كرّوبيان برپا
 كه طاووس جلال كبريا آن نازنين آمد
به صبح هفده شهر ربيع از مطلع عزّت
عيان شد طالع مسعود و ختم مرسلين آمد
چو خورشيد جلال احمدى تابيد در عالم
 ز ايزد بر جمال او هزاران آفرين آمد
چو مولودى كه فرموده خدا در شأن او لولاك
 تمام آفرينش سايه، او ركن ركين آمد
بود نامش محمدكنيه ابوالقاسم لقب طه
 هماى رحمت حق رحمة للعالمين آمد
شكست ايوان كسرى و سلاطين محو، آن روزى
 كه شاهنشاه اقليم بقاى ملك دين آمد
(محمّد تقى مقدّم)
فرخنده ميلاد محمد آمد
ختم پيمبران سرمد آمد
مولد صادق آل محمد
مقارن گشته با ميلاد احمد
مبارك ، مبارك بادا، مبارك بادا
ز يمن مقدم رسول خاتم
معطر آمده محيط عالم
مولد صادق آل محمد
مقارن گشت با ميلاد احمد
مبارك ، مبارك بادا، مبارك بادا
عرش كبريا نويد آمده
كه مسلمين عيد سعيد آمده
بدر منورى پديد آمده
حامل قرآن مجيد آمده
مبارك ، مبارك بادا، مبارك بادا
ولادت ختم رسولان آمد
محمد ان حبيب جآنان آمد
به جسم پيروان او جان آمد
بر حرمتش جهان گلستان آمد
مبارك ، مبارك بادا، مبارك بادا
به هفدهم ربيع دو ماه تابان
ز تارك سپهر دين و ايمان
براى دادن پيام جانان
دميده با سراج لطف يزدان
مبارك ، مبارك بادا، مبارك بادا

فروغ ديده آمد، سرور سينه آمد
ظهور اين دو ايت ، خوش هم قرينه آمد
خزينه رسالت خالى شد از گهرها
والاترين جواهر، از ان خزينه آمد
دو ناخداى امكان ، بهر نجات انسآن
هر يك به جلوه خاص ، در اين سفينه آمد
از مطلع رسالت ، و ز مشرق امامت
خورشيد مكه سرزد، ماه مدينه آمد
ان خاتم النبين ، وين صادق الائمه
جبرئيل كويشان را، عبدى كمينه آمد
احمد كه با ظهورش ، شد دفن بت پرستى
صادق كه عشق رويش ، در دل دفينه آمد
ان تا دهد به عالم ، عشق و اميد برخاست
اين تا برد ز دلها، نفاق و كينه آمد
شكست زين دو قدرت ، بتهاى جهل و الحاد
انسان كه بارش سنگ بر ابگينه آمد
تنها نشد مويد در مدحشان ثنا خوان
جبرئيل هم غزلخوان ، در اين زمينه آمد
گاهِ سُرور است و گاهِ شادىِ بى حد
 دولت عيش و سرور باد مخلَّد
مى رسدآنَك صلاكه تا كى و تا چند
 پاى دلِ اهلِ دل به بند، مقيّد؟
تا به سرانگشتِ طبع نادره مضمون
زلف عروس سخن كنيم مجعَّد
مژده كه آمد خبر ز خلوتىِ راز
 پرده ز رخ برگشود شاهدِ سرمد
آينه ذات، در تجلّى و اشراق
 نورِ اَحَد جلوه گر ز طلعت احمد
خاتم خيل رسل، رسول خداوند
 احمد ومحمود و مصطفى و محمّد
روح لطيفى كه در دو كون نگنجد
 بهر تماشا كنون شده ست مُجَسَّد
آن كه تنِ خاكى اش لطيف تر آمد
 در نظرِ اهلِ دل ز روحِ مجرّد
آن كه نهد پيش بارگاه جلالش
 از سر تعظيم، جبرئيل امين، خَدْ
گشته دوچندان شكوهوشوكت امروز
از فرِ ميلاد جعفر بن محمّد
آن كه قوام جهان ازوست مسلّم
 وان كه اساس مكان ازوست مشيَّد
آن كه بود مستنير مهرِ منيرش
 روز وشبان، ماهومهرو زُهرِه و فَرقَد
سيره احمد ازوست سارى و جارى
دين خدا را ازو جلالت و سَودَدْ
پيرو او ناجى ست و صالح و مؤمن
منكر او، طاغى ست و طالح و مرتد
پيش رخش مهر چرخ، ذرّه ناچيز
 نزد دو گيسوش، شب بياض مُسوَّد
مى برم اينك سخن به نقطه پايان
 تا نكشد دوست بر چكامه خطِ رد
حجّت ثانى عشر! به گاه نيايش
مسألت ما بود ز درگه ايزد
كزتو جدا، شيعه راه خويش مَپوياد!
 بى تو محال است ره بريم به مقصد
شوكت اسلام باد بيشتر از پيش
عمر تو اى خضر راه! باد مؤيّد
 (سيّد رضا مؤيّد)
مـــــژده ايـــدل كــه مـهـيـن آيـت يــزدان آمــد
مــشــعــل راه هـدا خـتــم رســـولان آمـد
تـا زنـــده پـــرچـــم تــوحـيــد بـهـر بـــام و دري
بـهـر نــابـودي اصــنـــام شــتــابـان آمــد
مـسـلـمـيـن را بـده از قـول خــــداونـــد نــويـــد
اشــرف خـلـق جـهـان نـيـر تــابـــان آمـد
خواست چون عرضه كند دين خدا را به جهان
سـويـش از امـر خـدا مـعـجـز قـرآن آمـد
ســاحـت ديـن خـدا زيـنـت و زيــور بــگـــرفــت
بـهـر اسـلام مـبــيـن صـاحـب فرمان آمد
طـــاق كـسـري بـشكست از پي تعظيم و سجود
بـجـهـان چـون ثـمـر خـالـق سـبـحان آمد
آنـكــه نــاخــوانــده كـتــابـــي و نـديـده اســتـــاد
عـقــل كـل فـخـر رسـل قـاطع برهان آمد
گـــو بـه كـسـري كـه دگـر فخر و مباهات مكن
آنـكـه دارد بـه شـهـان رتبه رجحان آمد
گــو بـه بــت ســاز دغـل بــاز دگـر بت متراش
آنــكـه بـت خـانـه كـند يكسره ويران آمد
گــشـــت آتــشــكــده فــارس بـيـكـبـاره خـموش
آب دريــاچـه قــم خــشــك بــدوران آمـد
شــاد و خــرم شـد از ايـن عـيد فرح زا  دل ما
كه جهان خرم از آن سرو خرامان آمد
آفـريـن گـــويــمـــت اي آمـــنـــه بــنـــت وهـب
كـه تــو را اخــتــر تــابـنـده بـدامان آمد
نـــازم آن رهــبـــر اسـلام كـه بـر خـلـق جهان
ديــن پــايــنــده او افـضـل و شايان آمد
شــب مــيـــلاد نــبــي گـفــت «حياتي» كه ببين
از يــم طـبـع من امشب در غلطان آمد
مژده كه ميلاد شه خاتم است
 عيد سعيد نبى اكرم است
مژده كه مسرورى عالم رسيد
 خرمى عالم و آدم رسيد
هادى كل سيد خاتم رسيد
 منجى عالم نبى اكرم رسيد
خرم از او خاطره عالم است
 عيد سعيد نبى اكرم است
عالم ايجاد از او خرم است
 عيد سعيد نبى اكرم است
زان كه ظهور نبى اعظم است
 عيد سعيد نبى اكرم است
اهل ولاء خرّمى عالم است
عيد سعيد نبى اكرم است
مژده كه پير فلك آمد جوان
 گشت منور همه كون و مكان
از رخ دلجوى شه انس و جان
 فخر بشر خاتم پيغمبران
آن كه از او فخر بنى آدم است
 عيد سعيد نبى اكرم است
نه آسمان و هفت زمین چرخ تابناک
در بارگاه شهر مدینه چو ذرة خاک
شهر مدینه نی، که سپهر حقیقت است
رخشنده هور و انجم از آن گشته اشتباک
نور منبر، رهبر حق، شمس احمدی
شد منجلی چو روی زمین بود انتهاک
دریای جهل و جوش خروشان، راه نی
کشتی در آب غوطه ور ، خودجملگی بداک
آمد سفینه ای زسوی حق لم یزل
شد منجی بشر زجهالت بدون شاک
لولاک ما خلقت باشنش نزول کرد
از آسمان رحمت یزدان چو شد زخاک
شمس الشموس، برج هدا گشت منکسف
کرد آن زمان سپهر گریبانش چاک وچاک
افتاد بانگ غلغله ت چرخ هفتمین
چون نور حق زروی زمین کرد اختکاک
فوج ملک در اوج فلک گشته اشگریز
طوفان غم زبحر الم گشت خشمناک
قطب مدار عالم امکان شکست یافت
اسلام را زمین و زمان زین محن تباک
خورشید سان چو نور حقیقت کسوف کرد
ناموس دین بدست ستم یافت اهتکاک
سر رشتة امور دیانت زدست شد
آورد سر ستمگر و طاغوت از مغاک
مشتاق آب زمزم و قبر مطهرم
لطفاً تفضلی بنما ناجیان فداک
حاج علی اکبر ناجیان
و انسان هر چه ايمان داشت پاي آب و نان گم شد
زمين با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد
شب ميلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصيد
به زير دست و پاي اختران آن شب زمان گم شد
همان شب چنگ زد در چين زلفت چين و غرناطه
ميان مردم چشم تو يك هندوستان گم شد
از آن روزي كه جانت را ، اذان جبرئيل آكند
خروش صور اسرافيل در گوش اذان گم شد
تو نوح نوحي اما قصه ات شوري دگر دارد
كه در طوفان نامت كشتي پيغمبران گم شد
شب ميلاد در چشم تو خورشيدي تبسم كرد
شب معراج زير پاي تو صد كهكشان گم شد
ببخش - اي محرمان در نقطه خال لبت حيران -
خيالِ از تو گفتن داشتم ، اما زبان گم شد
باز طرح ديگرى گردونه گردان نهاد
 از بدايع جلوه هاى تازه اى كيهان نهاد
ريخت طرحى نو جهان با مقدم باد صبا
 دشت و بستان هر طرف بينى گلى الوان نهاد
ابر رحمت باز گوهرريز و گوهرپاش شد
 بر گل سورى ز شبنم لؤلؤ و مرجان نهاد
باد عنبرساى گرديد و نسيم عنبرفروش
 طبله را عطّار بست و قفل بر دكان نهاد
بلبل هجران كشيده در فضاى گلستان
 سرخوش از ديدار گل شد، پرده الحان نهاد
بوستان و كوه و صحرا رونقى ديگر گرفت
 تاجى از بيجاده بر سر، لاله نعمان نهاد
اين همه آثار هست از يمن شاه دين، امام
 جعفر صادق كه ز احسان، قادر منّان نهاد
هفده ماه ربيع الاول، اندر جمعه، بود
كاو قدوم اقدسش در عالم امكان نهاد
با طلوع آفتاب آسمان معرفت
حق تعالى بر خلايق منّت و احسان نهاد
كرد بر كون و مكان خورشيد حق تابندگى
 زين تلألؤ بر جهان انوارى از يزدان نهاد
بهرهور از مكتب علم و صفاى جدّ و باب
 گشت و تاج فخر را بر تارك اديان نهاد
از مقام شامخ علمى او شد مستفيض
 آن كه اندر محضرش سر بر خط فرمان نهاد
اعلم و اتقى و افضل عاملى صدّيق بود
افقه و اعرف كه ركن و پايه ايمان نهاد
مستجاب الدعوه و برهان حق و مقتدا
 بود و آيين را بنا بر حجّت و برهان نهاد
يافته دين محمّد از وجودش اعتبار
 شيعه را مذهب به رسم جعفرى بنيان نهاد
مفتخر دانشوران بودند از شاگردى اش
 بهر ترويج شريعت پاى در ميدان نهاد
تربيت فرمود شاگردان عالم بى شمار
 پايه هاى علم شيمى جابر حيّان نهاد
مام گيتى مثل او هرگز نزايد در قرون
برترى او را خدا بر همسر و اقران نهاد
گر زبان خامه عاجز آمد از توصيف او
 قدر والايش عنان فكر، سرگردان نهاد
نااميد از آستان خويش «فرزين» رامساز
 لطف تو شاها به دل مرهم پى درمان نهاد
چون از افق برآيد انوار صبح صادق
 در پاى سبزه بنشين با همدمى موافق
شد موسم بهاران پرلاله كوهساران
 بستان پر از رياحين صحرا پر از شقايق
بلبل كه در غم گل مى كرد بى قرارى
 شكر خدا كه معشوق آمد به كام عاشق
يك سو نشسته خسرو در بزمگاه شيرين
 يك سو نهاده عذرا سر در كنار وامق
ابر بهار گسترد ديباى سبز در باغ
 باد از شكوفه افكند بر روى آب قايق
بر آستان معشوق تسليم شو كه آن جا
 صاحبدلان نهادند پا بر سر علايق
زد بلبل سحرخيز فرياد شورانگيز
 كاى مست خواب غفلت و اى بنده منافق
شد وقت آن كه خوانند حمد و ثناى معبود
 شد گاه آن كه نالند در پيشگاه خالق
از بوستان احمد بگذر كه بلبل آن جا
 بر شاخ گل سرايد وصف جمال صادق
نور جمال صادق چون از افق برآمد
شد صبح عالم آراش بر شام تيره فايق
از شرق و غرب بگذشت نور فضايل او
 چون آفتاب علمش طالع شد از مشارق
تن پيكر فضايل، جان گوهر معانى
 دل منبع عنايات رخ مطلع شوارق
همچون صدف ز دريا دُرهاى حكمت اندوخت
 چون گوهر وجودش شايسته بود و لايق
بر پايه كمالش محكم اساس توحيد
 از پرتو جمالش روشن دل خلايق
خورشيد برج ايمان، شمشاد باغ امكان
گنجينه كمالات، سرچشمه حقايق
هادى شوند يكسر گر لحظه اى بتابد
 نور هدايت او بر جسم هاى عايق
بر لوح سينه اوست آيات حق هويدا
وه! وه! عجب سوادى است با اصل خود مطابق
افكار تابناكش روشن تر از كواكب
 انديشه هاى پاكش خرّم تر از حدايق
آيين جعفرى را بگزين كه دردمندان
 درمان خويش جويند از اين طبيب حاذق
شاها «رسا» ندارد جز اشتياق رويت
بنماى رخ كه خلقى است بر ديدن تو شايق
در عرصه قيامت دست از تو برنداريم
كاندر شفاعت توست ما را رجاى واثق
انتظار آمد به سر اى بيقراران تهنيت
شد خزان سر، آمده فصل بهاران تهنيت
جلوه گر گرديده حق اى حق شعاران تهنيت
ساقى از ره مى‏رسد جمع خماران تهنيت
پرمشام جان شد از عطر نكوى تُفْلِحوُا
ميگساران باده نوشيد از سبوى تُفْلِحوُا
شد ربيع الاول و خوش رنگ و بو دارد ربيع
ازبهار و عيش و مستى گفتگو دارد ربيع
عيد زيباى برائت از عدو دارد ربيع
عيد ميلاد دو دلدار نكو دارد ربيع
موسم سرمستى دلهاى شيدا آمده
مصطفى با حضرت صادق به دنيا آمده
بشنو از بال ملائك نغمه توحيد را
در افق بنگر بروز واژه اميد را
حق طلب، از سينه ات بيرون نما ترديد را
اخذ كن از رهبران زنده دل تأييد را
با ولايت شو عجين و بر سر ميثاق باش
يا على برگو، به وصل يار خود مشتاق باش
دو نهال بارور در باغ دين روئيده شد
ياسهاى آسمانى در زمين روئيده شد
نخل حق در سرزمين مشركين روئيده شد
لاله در باغ دل اهل يقين روئيده شد
گلشن جان را ز عطر اين دو گل خوشبو ببين
رو نما سوى حجاز و جلوه يا هو ببين
عاشقان بُستان جانبخش دعا را بنگريد
اين دو نور عالم آراى خدا را بنگريد
باده نوشان مِى قالوابلى را بنگريد
وجه صادق را، جمال مصطفى را بنگريد
صد سلام و صد درود اين دو گل دلخواه را
سر دهيد اى عاشقان آواى صلى اللَّه را
سينه شد نورٌ عَلى نُور امتزاج نورشد
ديده حق روشن و چشمان باطل كور شد
بركليم ذى المعارج قلب عالم طورشد
بت پرستى در جهان منكوب شد مقهور شد
آتش آتشكده بى شعله و خاموش شد
طاق كسرى ريخت، ذكر يا اَحَد منقوش شد
آسمان عاشقى شد پر ستاره زين دو گل
عشقبازى با تداوم شد هماره زين دو گل
بر دل عشاق صادق شد اشاره زين دو گل
ديده دل شد گشوده بر نظاره زين دو گل
بر جمال اين دو ياس بى قرينه بنگريد
گاه سوى مكه گه سوى مدينه بنگريد
محور اسلام و قرآن در ثبات از اين دو مَه
مكتب توحيد باشد در حيات از اين دو مه
روشن آفاق تمام كائنات از اين دو مه
منجلى اوصاف بى پايان ذات ازاين دو مه
مِى فروشان مِى يكتا پرستى را ببين
جرعه‏اى يا هو بزن دنياى مستى را ببين
پرتوِ نور نبوت با امامت ديدنى ست
غنچه اخلاص از باغ ولايت چيدنى ست
وارد حصن ولايت هر كه شد در ايمنى ست
رمز عترت دوستى، بيزارى از نفسِ دَنى ست
نفس بگذار و ولاى آل ياسين را گزين
شو برى ازاهل بِدعَتْ روح آيين راگزين
مستى دل از مِى لولاك آل احمد است
هستى ما بسته بر خاك نعال احمد است
چشم ما در سير آفاق جمال احمد است
مركز پرگار خلقت كنج خال احمد است
دست ما در بر سراى آل احمد مى‏زند
قلب ما در هر طپش با يا محمد مى‏زند
كيستم من؟ ذره‏اى در آستان اهل بيت
آشناى دستهاى مهربان اهل بيت
شكر حق باشد دلم محتاج نان اهل بيت
گاه دستم گاه پايم گه زبان اهل بيت
من اُويسم بوذَرَم سلمانم و مِنّاستَم
بنده آشفته كوى اباالزهراستم
من اباالزهرايى‏ام نسل و تبار احمدم
گنبدالخضرايى‏ام شمع مزار احمدم
شيعه‏اى فارغ ز خويش و بيقرار احمدم
آرزو دارم كند حق همجوار احمدم
بنگريد اين از منيّت خسته گمراه را
عبد زهرا عبد طاها عبد آل اللَّه را
حمْيَرىِ دوره خويشم گداى صادقم
با همه نقصم اسير و مبتلاى صادقم
معصيتكارم ولى عبد سراى صادقم
خوب يا بد آرزومند دعاى صادقم
كاستى‏هاى مرا درمان كند خاك بقيع
كاش بودم ذره‏اى در بين خاشاك بقيع
كاش منهم يك پرستو در مدينه مى‏شدم
زائر كوى نبى بى قرينه مى‏شدم
كاش منهم كشته يك زخم سينه مى‏شدم
مرهمى بر درد بانوى حزينه مى‏شدم
كاشكى از جام زهرايى مرا شهدى رسد
دست من بر دامن نور خدا مهدى رسد
 
     
 
نظرات شما
 
 
 
     
 
ارسال نظر