۱۷:۲۸:۰ ۱۳۹۰/۱۲/۳
 
 
نرجس، مادر امید و انتظار
مادر امام زمان(عج) بانوی بسیار ارجمند و پاک باعفّت یعنی حضرت «نرجس»از دخترانی است که در میان اسیران جنگی، از روم شرقی به عراق آورده شد، امام هادی (ع) او را خریداری کرد.  خبرگزاری شبستان: حضرت امام حسن عسکری (ع) با نر جس خاتون نوه قیصر پادشاه روم ازدواج کرد. جزئیات ازدواج آن بانوی گرامی در روایات اسلامی به این صورت بیان شده است.مادر امام زمان(عج) بانوی بسیار ارجمند و پاک باعفّت یعنی حضرت «نرجس» (نرگس) از دخترانی است که در میان اسیران جنگی، از روم شرقی (حدود ترکیه فعلی) به عراق آورده شد، امام هادی (امام دهم«علیه‌السلام») او را خریداری کرد، و سپس او را به همسر فرزندش امام حسن عسکری (امام یازدهم و پدر بزرگوار حضرت حجّت امام زمان (عج) انتخاب نمود، ‌و نتیجه این ازدواج یک فرزند نورانی یعنی حضرت امام زمان«علیه‌السلام» بود که در شب نیمة شعبان سال 255 هجری در شهر سامراء به دنیا آمد، فرزندی که هم اکنون، جهان به طفیل وجودش برقرار است، و در پشت پردة غیبت بسر می‌برد و روزی خواهد آمد که جهان، تحت نظارت و رهبری او پر از عدل و داد و مهر و صفا خواهد شد، اینک توجّه کنید که نرجس خاتون [1] مادر امام زمان کیست ؟ و چگونه به خانة امام حسن عسکری «علیه‌السلام» راه یافت؟
نرجس، دختر "یشوعا"، پسر امپراتور روم، خوشبخت ترین اسیر تاریخ بود؛ دختری که بعد ها عروس خانه امام حسن عسگری(ع) شد و مادر امید و انتظار نام گرفت. نرجس کیست؟
امام حسن عسگری(ع) در این باره نرجس خاتون فرمودند: "امام و حجت خدا بعد از من، فرزند منست که هم نام رسول خدا و هم کنیه آن حضرت است. او پایان ‌بخش حجج الهی و آخرین خلیفه از خلفای پروردگار است... از دختر پسر قیصر، نوه امپراتور روم. آگاه باش که او در آینده ‌ای نزدیک متولد می‌ شود، مدتی بس طولانی در پشت پرده غیبت از مردم عزلت می‌ گزیند، سپس ظاهر می‌ گردد". (رجال شیخ طوسی، ص۴۲۳ و ۴۳۵)
 جد مادری نرجس،‌ "شمعون"، وصی حضرت عیسی(ع) است. چنان‌ که در احادیث آمده است، هنگامی که خداوند متعال خواست حضرت عیسی(ع) را به آسمان‌ ها ببرد، به او فرمان داد که نور و حکمت و علم کتاب خود را به "شمعون بن حمون صفا" تعلیم کند و او را جانشین خود در میان اهل ایمان قرار دهد. (کمال‌الدین، ج۱، ۲۲۵)
شمعون صفا، سومین سفیر حضرت عیسی(ع) به انطاکیه است که در سوره "یس" از او یاد شده است و طبق روایات، پسر عمه حضرت مریم(ع) است. (بحارالانوار، ج۲۵،‌ ص۱۸۶)
پس نرجس، نهال مقدسی است که از بوستان مریم(ع) به گلزار حضرت زهرا(ع) پیوند خورد؛ دختری پاکدامن و نیکبخت که شایسته مادری آخرین منجی عالم شد. نرجس در اسارت
دوران حکومت عباسیان، جنگ های بزرگی میان سپاه اسلام و امپراتوری روم درمی گرفت و افراد زیادی از هر دو طرف به اسارت درمی آمدند. امپراتوری روم در آن زمان بر جهانی وسیع حکومت می کرد که شبه جزیره بالکان، ایتالیا، آسیای صغیر و قسمت‌هایی از سوریه و مصر و لیبی را شامل می شد.
در کشاکش جنگ رومیان با مسلمانان، مناطق وسیعی مانند سوریه، مصر و لیبی از دست رومیان خارج شدند و به قلمرو اسلامی افزوده گشتند. برای نمونه، در واقعه "یرموک"، قیصر روم تا انطاکیه آمده بود که جنگ را از نزدیک رهبری کند. هنگامی که مطلع شد رومیان شکست خورده‌اند، انطاکیه را به قصد قسطنطنیه ترک کرد. وی به هنگام ترک انطاکیه خطاب به تپه‌های سوریه گفت: "ای سوریه، خداحافظ؛ دیگر امید ندارم که به سوی تو بازگردم". (معجم البلدان، ج۳، ص۲۸۰)
به سال ۲۴۴ هجری قمری نیز سپاه اسلام به فرماندهی عباس بن فضل از راه دریا با رومیان جنگیدند و با این که چهل کشتی جنگی رومیان برای مقابله با سپاه اسلام وارد معرکه شده بودند، رومیان شکست خوردند و مسلمانان ده کشتی را با سرنشینانشان به غنیمت بردند. سپس عباس به جنگ قیصر رفت و در آن جا مردی را اسیر کرد که نقطه‌ ای از حصار شهر را به عباس نشان داد و عباس از همان نقطه به شهر رخنه کرد و وارد نبرد شد. مردم شهر، در های شهر را گشودند و تسلیم سپاه اسلامی شدند و غنایم فراوانی نصیب مسلمانان گردید.
 هنگامی که "هرقل"، پیشرفت سریع مسلمانان را مشاهده کرد، خطاب به رومیان گفت: ای سپاه روم، مطمئن باشید که مسلمانان به شهر هایی که فتح کرده‌ اند بسنده نمی‌ کنند و تا آخرین شهر شما را فتح می کنند، زنان و کودکان شما را اسیر می گیرند و شاهزادگان شما را برده خود می سازند. (همان)
در سراسر این نبرد ها، اشخاص سرشناسی به اسارت مسلمانان درآمدند که نرجس یکی از آنان بود که در عهد امام هادی(ع) اسیر شد. (الکامل فی التاریخ، ج۷، ص۱۶۲)
نرجس خاتون، خود نقل می کند که یک شب امام حسن عسکری(ع) در خواب به من فرمود: جدت به زودی سپاهی را روانه جنگ با مسلمانان خواهد کرد و خود نیز همراه آنان خواهد رفت. تو هم با لباس کنیزان به صورت ناشناس از فلان راه به آنان ملحق شو.
من نیز چنان کردم، تا این که پیشقراولان سپاه اسلام به ما دست یافتند و من نیز به اسارت مسلمانان در آمدم. هنگامی که غنایم جنگ را تقسیم می کردند، مرا به پیرمردی دادند. (بحارالانوار، ج 51، ص 9 ، حدیث 12) نرجس در خانه امام هادی(ع)
"بشر بن سلیمان" نقل می کند که شبى در سامرا در خانه ام که در نزدیکى منزل امام هادى(ع) قرار داشت، نشسته بودم. پاسى از شب گذشته بود که در خانه ام کوبیده شد. شتابان به سوى در خانه رفتم و در را گشودم. "کافور"، غلام امام هادی(ع) پشت در بود و گفت: امام هادی(ع) تو را احضار فرموده اند.
لباس پوشیده به خدمت آن حضرت شتافتم. چون وارد خانه شدم، دیدم که با فرزند بزرگوارش امام حسن عسکرى(ع) مشغول گفتگو هستند و خواهرشان "حکیمه" پشت پرده قرار داشت .
 امام هادی(ع) به من فرمودند: اى "بشر"، تو از اعقاب انصار هستى و دوستى ما همواره در دل هاى شما پایدار بود و هر نسلى از شما محبت ما را از نسل پیشین به ارث برده است. اینک من مى خواهم رازى را با تو در میان بگذارم و تو را دنبال کارى بفرستم و از این طریق با فضیلت ویژه اى تو را گرامى بدارم که در این فضیلت گوى سبقت را از همه شیعیان ببرى .
من خوشحال شدم و از آقا تشکر کردم. سپس امام(ع) نامه ای به زبان رومی نوشتند و مهر خویش را بر آن زدند و سر به مهر به همراه کیسه ای زرد با 220 اشرفی(سکه طلا) به من دادند و فرمودند: ای بشر، این زر و نوشته را بگیر و به بغداد برو و در فلان روز، صبح زود در جایی نزدیک "معبر الصراة(سر پل بغداد)" در مسیر فرات حاضر باش. یک کشتی خواهد رسید و در آن کنیزکانی هستند که برای فروش آورده اند. مشتریان زیادی از اشراف بنی اسرائیل به طرف آن ها هجوم می برند. عده کمی هم از جوانان عرب برای خرید کنیز آمده اند. تو در آن روز از دور مواظب برده فروشى به نام "عمرو بن یزید" باش.
 کنیزى خواهی دید با دو لباس حریر خوشرنگ و درشت بافت بر تن پوشیده و خود را پوشانده که اجازه نمى دهد هیچ خریدارى نقاب از چهره اش بازگیرد یا جامه از تنش کنار زند و یا اندامش را لمس کند و در معرض فروش قرار نمی گیرد. برده فروش در صدد آزار او بر مى آید و او سخنى به زبان رومى فریاد بر مى آورد که از حال خود شکوه مى کند و از کشف حجابش بر حذر مى دارد. در این هنگام، یکى از خریداران خواهد گفت : من این کنیز را به سی صد دینار مى خرم؛ زیرا عفت و پاکدامنى او موجب رغبت شدید من شده است و آن کنیز به زبان عربى به او خواهد گفت: اگر در جامعه حضرت سلیمان و بر فراز تخت شاهى ظاهر شوى، من رغبتى به تو نخواهم داشت؛ لذا مالت را بیهوده خرج نکن.
 فروشنده می گوید : پس من چه کنم؟ باید به هر نحوی که هست تو را بفروشم. کنیز می گوید: این همه شتاب براى چیست؟ باید خریدارى باشد که دل من به سوى او کشش پیدا کند و به صداقت و امانت او اعتماد کنم. صبر کن، خریدار من پیدا می شود.
تو در این موقع نزد فروشنده برو و بگو من نامه ای برای او از طرف یکی از بزرگان به خط رومی آورده ام که در آن، کرم و وفا و خرد و سخاى خود را منعکس نموده است. این نامه را به او بده تا آن را مطالعه کند و اخلاق و رفتار نویسنده اش را در لا به لاى سطور آن جستجو نماید. اگر به نویسنده آن تمایل پیدا کرده و تو نیز مایل بودى، من از طرف نویسنده نامه، وکالت دارم که او را از تو خریداری کنم .
بشیر بن سلیمان می‌گوید: تمام آن چه را که مولایم امام هادی(ع) دستور داده بود، مو به مو انجام دادم.
 وقتی نامه امام(ع) را به دست آن کنیز دادم، به شدت گریست و به عمر بن یزید گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش و سوگند یاد کرد اگر او را به صاحب آن نامه نفروشد، خود را خواهد کشت.
با عمر بن یزید بر سر قیمت کنیز وارد مذاکره شدم تا سر انجام بر همان مبلغی که امام هادی(ع) به من داده بود، توافق حاصل شد. پول ها را تحویل فروشنده دادم و آن بانو را در حالى که شاداب و خندان بود از او تحویل گرفتم.
بشیر می گوید: پس از آن که نرجس را خریدم، او را به محل اقامت خود در بغداد بردم. در آن جا دیدم آن بانو از شدت خوشحالى آرام نداشت و نامه امام هادى(ع) را مى بوسید و بر صورت خود مى نهاد و دست بر آن مى کشید.
 با شگفتی به او گفتم: ای بانو، تو که مولای مرا ندیده‌ ای و او را نمی‌ شناسی، چرا نامه ‌اش را می‌ بوسی؟ آن بانو پاسخ داد: اى عاجز و ناتوان از شناخت مقام اولاد پیامبران، من مولایت را می ‌شناسم. به او گفتم : چگونه ممکن است که شما در روم باشید و مولای من در سامرا و آن وقت ایشان را دیده باشید و بشناسید؟
بانو گفت : اگر مایلی خوب گوش کن و به گفتارم دل بسپار تا سرگذشت خود را برایت شرح دهم و به حقیقت راه یابی. آن ‌گاه ماجرای بر هم خوردن مراسم ازدواجش را با عمو زادگانش را بازگو کرد و از رؤیایی عجیب برایم سخن گفت. (بحارالانوار، ج 51، ص 7(
بی تردید این رحمة للعالمین بود که بر قلب و زبان نرجس جاری شده بود. نرجس به ریسمان شرافتی چنگ می زند که زنان پاکدامن تاریخ بر آن چنگ زده اند.
نرجس در خواب دیده بود که قصر جدش را آراسته اند. حضرت مسیح(ع)، شمعون، جانشین حضرت عیسی و تعدای از حواریون در آن جا گرد آمده اند و حضرت محمد(ص) همراه حضرت علی(ع) و فرزندانش وارد قصر شدند. 
حضرت مسیح(ع) به استقبال آن حضرت شتاف و او را در آغوش کشید. حضرت محمد(ص) به عیسی(ع) فرمود: ای روح خدا، من آمده ام تا از جانشین تو ، شمعون، دخترش، ملیکه را برای این فرزندم خواستگاری کنم.
 آن گاه پیامبر اکرم(ص) با دست به امام حسن عسگری(ع) اشاره کرد. حضرت مسیح(ع) نیز نگاهی به شمعون انداخت و فرمود: شرافت و بزرگی به تو روی آورده است. پس نسل خویش را با نسل آل محمد پیوند زن. شمعون پاسخ داد: پذیرفتم.
آن گاه حضرت محمد(ص) بر فراز منبر رفت، صیغه عقد را جاری کرد و نرجس را به ازدواج فرزندش در آورد و حضرت مسیح(ع)، فرزندان حضرت محمد(ص)، حضرت علی(ع) و حواریون، گواهان این ازدواج بودند. (بحارالانوار، ج 51، ص 8) 
گر چه نرجس ماجرای این خوای را برای خانواده اش تعریف نکرد، اما عشق و علاقه او به امام حسن عسگری(ع)، لحظه به لحظه در دلش زیادتر می ‌شد و او را از خواب و خوراک نداخت. به تدریج بدنش ضعیف شد و در همه روم، هیچ پزشکی و هیچ دارویی دوای بیماری اش نشد تا ان که به خانه امام هادی(ع) راه یافت و عروس حجله امام حسن عسگری(ع) شد. (همان، ص9) ازدواج نرجس با امام حسن(ع)
آن قدر خفقان حاکم بود که ازدواج نواده پیامبر(ص) یعنی امام حسن(ع) با نواده قیصر رو یعنی نرجس خاتون به‌ صورت‌ مخفیانه‌ در خانه‌ حکیمه،‌ دختر امام‌ جواد(ع‌) برگزار گردید. سفیدبخت ترین عروس شهر شده بود، نرجس. حکیمه خاتون نقل می کند که من تمامی احکام را به نرجس خاتون آموزش دادم. روزی برادر زاده‌ ام به دیدارم آمد و به او نیک نظر کرد. بدو گفتم: ای آقای من، دوستش داری او را به نزدت بفرستم؟ فرمود: نه عمه‌جان. اما از او درشگفتم. گفتم: شگفتی شما از چیست؟ فرمود: به زودی فرزندی از وی پدید آید که نزد خدای تعالی گرامی است و خداوند به واسطه او زمین را از عدل و داد آکنده سازد، همچنان که پر از ستم و جور شده باشد. (همان، ج‌١٣، ص‌٢٠٣ و ٢٠۴) مادر آفتاب
نرجس، به کدامین ضریح دخیل بستی که مادری آفتاب، سهم تو شد؟ حاجتت را چگونه طلبیدی که این گونه مستجاب شدی؟ تو ستاره بخت ترین زن عالمی، نرجس.
تو هم کنیز خانه امام هادی(ع) بودی، هم عروس خانه امام حسن(ع) و سنگ صبور دلتنگی هایش. این ها همه گردن آویز های شرافت تو بودند تا این که سرانجام، مادر امام مهدی(عج) شدی. تو پیش از همه وارد بهشت شدی؛ بهشتی به وسعت خانه امام حسن عسگری(ع). 
  بانو، تو نه رشک زنان عالم که رشک همه انسان های تاریخ گشتی و خود بهتر میدانی که چه احساسی است وقتی نه ماه تمام، کنار قلب خویش، آفتاب پرورش داده باشی و از طعم وجودت به آن چشانده باشی و درد دلت را با او زمزمه کرده باشی.
یک سال از ازدواج تو با امام حسن(ع) می گذشت و تو عدالت را باردار بودی. شبی که کودکت را برایمان هدیه آوردی، آن قدر برکت داشت که آن را "شب برات" ‌و "شب رحمت" بنامیم. نرجس، مادر امید و انتظار
نرجس، تو یک معجزه ای. یادت هست آن شب نیمه شعبان را که امام حسن عسگرى(ع)، خادم خود را نزد حکیمه فرستاد که شب را نزد ایشان افطار کند و به او فرمود شب، نیمه شعبان است و خداوند، حجت را در این شب ظاهر فرماید و او حجت خدا در زمین است؟ نه هر کسی شایسته است که مادر مهدی باشد. حتما مهربانی چشم های او به تو کشیده اند، مادر. تو آمدی تا آرزوی همه پیامبران الهی و همه امامان معصوم را برآورده کنی.
یادت هست حکیمه هیچ اثری از بارداری در تو ندیده بود ولی مطابق آن چه امام حسن(ع) گفته بود، سپیده دمان آثار بارداری در تو آشکار شد و همچون مادر موسى(ع) مولودت را زایمان کردی؟
از همان سپیده دم بگو از بازوی راست امام که برآن خواندی این آیه را: "جاء الحق و زهق الباطل إن الباطل کان زهوقا". (سوره أسرا، آیه 81) 
 
     
 
نظرات شما
 
 
 
     
 
ارسال نظر