۱۴:۶:۰ ۱۳۹۰/۱۲/۱
 
 
طنز جبهه

اخوی عطر بزن
شب جمعه بود
بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل
چراغارو خاموش کردند
مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود هر کسی 
زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت
یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما
عطر بزن ...ثواب داره
- اخه الان وقتشه؟
بزن اخوی ..بو بد میدی ..امام زمان نمیاد تو مجلسمونا
بزن به صورتت کلی هم ثواب داره
بعد دعا که چراغا رو روشن کردند 
صورت همه سیاه بود
تو عطر جوهر ریخته بود...
بچه ها م یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند..
در باغ شهادت باز باز است


مردن که گریه نداره !


بعد از ظهر بود . گردان آماده می شد که شب عملیات کند.فرمانده گردان با معاونش شوخی داشت، می گفت:خوب دیشب نگذاشتی ما بخوابیم، پسر مردن که دیگر این همه گریه و زاری ندارد. به خودم گفته بودی تا حالا صد دفعه کارت را درست کرده بودم. چیزی که اینجا فراوان است مرگ.
بعد دستش را زد پشتش و گفت:بیا بیا برویم ببینم چه کار می توانم برایت بکنم.

روبوسی

روبوسی شب عملیات، و خداحافظی آن، طبیعتاً باید با سایر جدایی‌ها تفاوت می‌داشت. 
کسی چه می‌دانست، شاید آن لحظه، همه‌ی دنیا و عمر باقیمانده‌ی خودش یا دوست عزیزش بود و از آن پس واقعاً دیدارها به قیامت می‌افتاد. چیزی بیش از بوسیدن، ‌بوییدن و حس کردن بود. به هم پناه می‌بردند. بعضی‌ها برای این‌که این‌جو را به ‌هم بزنند و ستون را حرکت بدهند، می‌گفتند: «پیشانی، برادران فقط پیشانی را ببوسید، بقیه حق‌النسا است، حوری‌ها را بیش از این منتظر نگذارید». 

همه برن سجده..!!!

شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند.
بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت 2000نفری را سر کار گذاشته است. 
بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردند!


برای اینکه شناسایی نشیم تو مکالمات بی سیم برای هر چیزی یک کد رمز گذاشته بودیم.کد رمز آب هم 256 بود.من هم بی سیم چی بودم .چندین بار با بی سیم اعلام کردم که 256 بفرستید.اما خبری نشد .بازهم اعلام کردم برادرای تدارکات 256تموم شده برامون بفرستید ، اما خبری نمی شد .تشنگی و گرمای هوا امان بچه ها را بریده بود. من هم که کمی عصبانی شده بودم و متوجه نبودم بی سیم رو برداشتم و با عصبانیت گفتم مگه شما متوجه نیستیدبرادرا؟ میگم 256 بفرستید بچه ها از تشنگی مردند.تا اینو گفتم همه بچه ها زدند زیر خنده و گفتند با صفا کد رمز رو که لو دادی.اینجا بود که متوجه اشتباهم شدم و با بچه ها زدیم زیر خنده و همه تشنگی رو یادشون رفت.
راوی:آقای شالباف

اخوی شفاعت یادت نره

مثلا آموزش آبی خاکی می دیدیم. یکبار آمدیم بلایی را که دیگران سر ما آورده بودند سر بچه ها بیاوریمف نشد. فکر می کردم لابد همین که خودم را مثل آن بنده خدا زدم به مردن و غرق شدن، از چپ و راست وارو و ناوارد می ریزند توی آب و باهل وتاکن و التهاب من را می کشند بیرون و کلی تر و خشکم می کنند و بعد می فهمند که با همه زرنگی کلاه سرشان رفته است. کلاه سرشان این بود که در یک نقطه ای از سد بنا کردم الکی زیر آب رفتن. بالا آمدن. دستم را به علامت کمک بالا بردن. و خلاصه نقش ذبازی کردن. نخیر هیچکس گوشش بدهکار نیست. جز یکی دو نفر که نزدیکم بودند. آنها هم مرا که با این وضع دیدند، شروع کردند دست تکان دادن: خداحافظ! اخوی شفاعت یادت نره!


جبهه رفتن خشکه مقدس ها

عبدالله از آن‌ دست‌ خشکه‌ مقدس ها بود که‌ نماز خواندنش‌ یک ‌ساعت‌ طول‌ می‌کشید. گوشه‌ مسجد همیشه‌ جای‌ او بود. هشت‌ سال ‌جنگ‌، از قم‌ آن‌ طرف تر نرفت‌. البته‌ بچه‌ تهران‌ بود و برای‌ زیارت‌ به‌ قم ‌می‌رفت‌. خیلی‌ هم‌ حواسش‌ بود که‌ اشتباهی‌ سوار اتوبوسی‌ نشود که‌ به ‌اهواز می‌رود. توی‌ مسائل‌ سیاسی‌ برای‌ خودش‌ خبره‌ بود، تحلیل هایش ‌خیلی‌ عالی‌ بود. البته‌ یکی‌ دو سال‌ پس‌ از هر حادثه‌ و واقعه‌! 

روزهای‌ آخر جنگ‌ که‌ امام‌ گفت‌ همه‌ به‌ جبهه‌ بروند، رگ‌ غیرت‌ عبدالله تکان‌ خورد، عصبانی‌ شد که‌ چرا نیروها به‌ جبهه‌ نمی‌روند تا امام ‌این‌ گونه‌ بخواهد که‌ مردم‌ به‌ جبهه‌ بروند. آن‌ شب‌ در مسجد محل‌، حامد را که‌ دید، بادی‌ به‌ غبغب‌ انداخت‌، جلو آمد و پس‌ از آن‌ که‌ نفس‌ عمیقی‌ کشید، رو به‌ او گفت‌: 
ـ آقا حامد... من‌ می‌خوام‌ به‌ جبهه‌ برم‌... 
همه‌ بچه‌ها جا خوردند. عبدالله و جبهه‌؟ اگر او می‌رفت‌ جبهه‌، امام‌ جماعت‌ محترم‌ تنها می‌ماند و مسجد از دست‌ می‌رفت‌!!! دیگر کی‌ برای‌ بچه‌ها کلاس‌ قرآن‌ و تحلیل‌ سیاسی‌ و... می‌گذاشت‌؟! حامد با تعجب‌ گفت‌: 
ـ جبهه‌... اونم‌ شما... آخه‌ چیزه‌... 
ـ آخه‌ چیه‌؟ مگه‌ من‌ چمه‌؟ 
ـ نه‌ چیزیتون‌ نیست‌... ولی‌ شما و جبهه‌...؟ 
ـ خب‌ می‌دونی‌ من‌ به‌ فراخور حالم‌ می‌خوام‌ به‌ جبهه‌ برم‌ و دینم‌ رابه‌ انقلاب‌ ادا کنم‌، هر چی‌ باشه‌ ما هم‌ توی‌ این‌ مملکت‌ زندگی‌ می‌کنیم‌ وحقی‌ گردن‌ ماست‌... واسه‌ همین‌ هم‌ می‌خوام‌ برم‌ جبهه‌ البته‌ می‌خواهم‌ یه‌ کار پشتیبانی‌ و چیزی‌ که‌ زیاد در خط‌ مقدم‌ درگیر نباشد انجام‌ بدهم‌. می‌دانی‌ که‌ من‌ وضعیت‌ جسمانی‌ درستی‌ ندارم‌. 
راست‌ می‌گفت‌. مرغ‌ درسته‌ از گلویش‌ پایین‌ نمی‌رفت‌. به‌ قول‌ حامد عیبش‌ این‌ بود که‌ نمی‌توانست‌ کله‌ پاچه‌ را با استخوان‌ بخورد! حامد خنده‌ زیرکانه‌ای‌ کرد و گفت‌: 
ـ خوبه‌ آقا عبدالله‌. هر چی‌ باشه‌ این‌ شماها هستین‌ که‌ انقلاب‌ وجنگ‌ رو پیش‌ می‌ برین‌... 
عبدالله‌ تکانی‌ به‌ شانه‌های‌ خودش‌ داد. معلوم‌ بود که‌ نفسش‌ حال‌آمده‌. حامد ادامه‌ داد: 
ـ واسه‌ همین‌ من‌ پیشنهاد می‌کنم‌ یه‌ کاری‌ باشه‌ که‌ اصلاً به‌ خط ‌مقدم‌ کار نداشته‌ باشه‌... اصل‌ اینه‌ که‌ انجام‌ وظیفه‌ کرده‌ باشین‌. 
ـ بله‌... همین‌ درسته‌... انجام‌ وظیفه‌ همه‌ که‌ نباید تانک‌ بزنن‌... 
حامد با آرنج‌ به‌ پهلویم‌ زد و با همان‌ خنده‌ گفت‌: 
ـ من‌ معرفیتون‌ می‌کنم‌ پهلوی‌ یکی‌ از بچه‌ها توی‌ پایگاه‌ سپاه‌. بروپهلوی‌ اون‌ و بگو حامد گفته‌ که‌ یه‌ کار پشتیبانی‌ ساده‌ مثل‌ کمک‌ آر پی‌جی‌ زن‌ برات‌ ردیف‌ کنه‌ که‌ اصلاً آموزش‌ هم‌ نمی‌خواد. 
ما اهل‌ کوفه‌ نیستیم‌ علی‌ تنها بماند ما می‌ مانیم‌ در تهران‌ امام‌ تنها نماند

عبدالله‌ خوشحال‌ و شادان‌ که‌ نسبت‌ به‌ انقلابش‌ انجام‌ وظیفه‌ کرده‌،اسم‌ و آدرس‌ را گرفت‌ و رفت‌ تا یکی‌ دو ساعت‌ نماز بخواند. 
یکی‌ دو روز از آخرین‌ دیدارمان‌ با عبدالله‌ در مسجد می‌گذشت‌. آن ‌شب‌، برای‌ آخرین‌ بار به‌ مسجد می‌آمدیم‌. چون‌ فردا همگی‌ عازم‌ جبهه ‌بودیم‌. فقط‌ امام‌ جماعت‌ می‌ماند و عبدالله‌ و دو سه‌ تا مثل‌ همدیگر.همان هایی‌ که‌ به‌ قول‌ بچه‌ های‌ جبهه‌: "توی‌ صف‌ نماز جماعت‌ محکم‌ شعارمی‌دهند ما اهل‌ کوفه‌ نیستیم‌ علی‌ تنها بماند، 
ما می‌ مانیم‌ در تهران‌ امام‌ تنها نماند " 
عبدالله‌ تا چشمش‌ به‌ حامد خورد، با عصبانیت‌ جلو آمد. حامد "یااباالفضل‌ " گفت‌ و پشت‌ من‌ قایم‌ شد. عبدالله‌ جلو آمد و گفت‌: 
ـ مرد حسابی‌ منو مسخره‌ گیر آوردی‌؟... 
ـ مگه‌ چی‌ شده‌ آقا عبدالله‌... راستی‌ می ‌گم‌ نماز مغرب‌ و عشا و نافله ‌اگه‌ دارین‌ می‌خونین‌ بعد صحبت‌ می‌کنیم‌. 
ـ نماز بخوره‌ توی‌ سرت‌... به‌ من‌ می ‌گی‌ برم‌ سپاه‌ بگم‌ کمک‌ آرپی‌جی‌ بشم‌ اون‌ هم‌ پشتیبانی‌، اون‌ وقت‌ همه‌ توی‌ پایگاه‌ مسخره‌ می‌کنن‌ و بهم ‌می ‌خندن‌ و میگن‌ آرپی‌ جی‌ زن‌ و کمکش‌ کارشون‌ توی‌ خط‌ مقدم‌ وجلوی‌ تانکهاست‌، اون‌ وقت‌ توی‌ ساده‌ می‌خوای‌ کار پشتیبانی‌ مثل ‌کمک‌ آر پی‌ جی‌ زنی‌ داشته‌ باشی‌؟ شما برو همون‌ جایی‌ که‌ بودی‌ بهترمی‌تونی‌ خدمت‌ کنی‌. 
بچه‌ها دلشان‌ را گرفتند و از خنده‌ روده‌ بر شدند. روزی‌ که‌ قطعنامه ‌قبول‌ شد، عبدالله‌ هنوز فکر این‌ بود که‌ زودتر جنگ‌ تمام‌ شود تا سفری‌ به‌ جبهه‌ داشته‌ باشد و سابقه‌ای‌ چیزی‌ در پرونده‌اش‌ ثبت‌ شود شاید فردا به درد خورد.


لبخند های خاکی

حسن سفره را کنار چراغ والور پهن کرد و گفت: «بوی چلوکباب عملیات بلند شده‌ها! نه؟» 
عباس پارچ آب را دستش داد و گفت: «البته اگه این سازمان مسکنی‌ ها امشب کارشون تموم بشه!» 
حسن جای پارچ را وسط نان خشک‌های سفره باز کرد: «ان‌ شاءالله امشب بزم برپا می‌شه.»
عباس چند شیشه خالی مربا و نمکدان شیشه‌ای کوچکی را از روی جعبه مهمات گوشه سنگر برداشت و توی سفره گذاشت: «اینم لیوان‌ها و مستحبات.» بعد رو کرد به حسن و پرسید: «بچه‌ها رو بیدار کنیم؟» حسن نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت: «خسته‌اند... بذار علی بیاد بعد.»

عباس خواست بلند شود که پرده سنگر کنار رفت و علی قابلمه به دست وارد شد. نگاهش به سفره پهن شده ته سنگر افتاد. چشمان ریز و مشکی‌اش برق زد. همان ‌طور که به طرف عباس و حسن می‌آمد با پا به بچه‌ها می‌ زد و می‌ گفت: «پاشید!... برادرانِ قیلوله پاشید!... بلند شید وقت ناهاره!»
ـ آخ! چه خبرته؟
ـ مگه سر اُوردی!
ـ چیه؟ چی شده؟
ـ مگه مرض داری. کمرم سوراخ شد.»
آه و ناله بچه‌ها سنگر را پُر کرده بود که دوباره پرده کنار رفت. صدای «قوقولی قویی» پیچید توی سنگر. سرها همه به طرف در سنگر چرخید. عبدالله سلانه سلانه وارد شد. از تعجب و سکوت یکباره بچه ‌ها صورت سبزه و کشیده‌اش به خنده باز شد و گفت: «به‌ به... به موقع رسیدیم.»، بعد آرام از زیر اورکتش، خروس حنایی لاغری بیرون آورد.
علی قابلمه غذا را روی چراغ گذاشت و به طرفش آمد. آرام دستش را روی سر خروس کشید و با خنده گفت: «اینو از کجا اُوردی؟»
عبدالله خروس را با دست چپ بغل کرد: «توی خط بود.» بعد خم شد تا پوتین‌هایش را باز کند. علی خواست خروس را بگیرد که یک‌ دفعه صدای خروس بلند شد. عبدالله کنار کشیدش و گفت: «های! چه خبرته؟... این زخمیه!» اشاره به پای چپ خروس کرد و ادامه داد: «ترکش خورده!»علی با احتیاط پای خروس را بلند کرد تا جای زخمش را ببیند که دوباره خروس جیغ بلندی کشید. هر دو ترسیدند. علی خنده معنی ‌داری کرد و گفت: «نه بابا... اینم که مثل خودت موجیه!»
قبل از اینکه عبدالله چیزی بگوید، عباس از ته سنگر گفت: «خدا به دادمون برسه. دوباره مصیبت و مکافات به هم رسیدند.»
علی به طرفش رفت و گفت: «وقتی دوتا دوشکا کار می ‌کنند، یک کلاش نمی‌آید وسط و تَق‌ تَق کند.» بعد بالای سفره نشست و رو به بچه‌ها گفت: «پاشید که تدارکات ولخرجی کرده!... هرکی هم دیر بیاد از غذا خبری نیست!» بچه‌ها یکی ‌یکی پتوها را کنار زدند و پریدند کنار سفره.
عبدالله با یکی از بچه‌ها زخم پای خروس را بستند و کنار بچه‌ها نشستند. حسن گفت: «خب، نگفتی این خروس توی خط چی‌ کار می ‌کرد؟»
عبدالله لیوانش را پر آب کرد و گفت: «نمی‌دونم... بچه‌ها می ‌گفتند از صبح پیداش شده!»
علی قابلمه را از روی چراغ برداشت و گفت: «خب، بقیه حرفا باشه برا بعد. بریم سراغ ناهار که از نون شب واجب‌ تره.»
بچه‌ها هورایی کشیدند و بشقاب‌ هایشان را بالا گرفتند. علی اخم‌ هایش را درهم کرد و گفت: «چه خبرتونه؟... آقایان اهل دل! اول خدا، بعداً خرما.» بعد دست‌هایش را بالا برد و سرش را کج کرد: «بار خدایا، تا ما را نکشتی از این دنیا مبر.»
ـ آمین.
ـ اول بکش بعداً ببر!
ـ آمین.
عبدالله وسط آمین کش ‌دار بچه‌ها پرید و گفت: «آخه دعای فارسی تو که از سقف این سنگر بالاتر نمی ‌ره، چه برسه به آسمون!... ساکت تا خودم دعا کنم» و شروع کرد:
ـ اللهم الرزقنا تَرکِشاً ریزاً صغیراً!
ـ مرخصیاً طویلاً الی تهراناً و....
صدای خنده و دعای بچه‌ها درهم شده بود که خروس یک‌ دفعه پرید توی قاب پنجره و شروع کرد قوقولی‌ قوقو کردن.
عبدالله بلند شد و مقداری آب و نان جلویش گذاشت. علی قابلمه را وسط سفره گذاشت و گفت: «بیا بشین با این خروس بی‌ محلت.» بعد در قابلمه را برداشت و ادامه داد: «توجه توجه... خاطرات یک آشپز....»
عبدالله و بچه‌ها سرشان را به قابلمه نزدیک کردند. علی قاشقش را توی غذا می ‌چرخاند و می‌ گفت: «قورمه سبزی شنبه... ساچمه ‌پلوی یک‌ شنبه... قیمه دوشنبه و...، البته مقداری آب و نمک که امروز بهش اضافه شده.»
عباس تکه‌ای نان به دهانش گذاشت و گفت: «پس بگو بسیج در هفته‌ای که گذشت یا....»
عبدالله وسط آمین کش ‌دار بچه‌ها پرید و گفت: «آخه دعای فارسی تو که از سقف این سنگر بالاتر نمی ‌ره، چه برسه به آسمون!... ساکت تا خودم دعا کنم» و شروع کرد:
ـ اللهم الرزقنا تَرکِشاً ریزاً صغیراً!
ـ مرخصیاً طویلاً الی تهراناً و....


هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای چند انفجار از طرف خط مقدم به گوششان رسید. خروس شروع کرد به بالا و پایین پریدن و سروصدا کردن. بچه‌ ها زدند زیر خنده. حسن گفت: «آقا عبدالله چشمت روشن، خروست دکل حسین شخمیه.»
عبدالله به طرف خروس رفت. خروس ترسید و پرید کنار بچه‌ها. علی جستی زد به طرفش تا بگیردش. دستش خورد به پارچ آب و کله‌اش رفت توی سفره. تکه‌های نان روی آب شناور شدند.
بچه ‌ها با خنده افتادند دنبال خروس. آن بیچاره هم این طرف و آن طرف می‌ پرید و سروصدا می‌ کرد. عبدالله مرتب داد می‌ کشید: «ولش کنید این زبون بسته ‌رو!... چکارش دارید؟ خجالت بکشید.»
هیچ‌ کس به عبدالله گوش نمی‌ داد. سنگر داشت از سروصدای خروس و خنده بچه ‌ها منفجر می ‌شد. خروس از زیر دست و پای بچه‌ ها خودش را رساند کنار چراغ. حسن با اشاره دست همه را ساکت کرد و آهسته روی نوک پا از پشت به خروس نزدیک شد. به یک قدمی ‌اش که رسید، خروس جیغ بلندی کشید و پرید پشت چراغ. عباس هم بلافاصله پشتش خیز برداشت، اما خروس جا خالی داد و کمرش محکم خورد به چراغ. برای اینکه جلوی بچه‌ها کم نیاورد، دوباره سریع از جایش کنده شد تا خروس را آن ‌طرف سفره بگیرد، اما چراغ تکان شدیدی خورد و نزدیک بود بیفتد. حسن پرید نگهش دارد که دستش خورد به پای عباس. عباس نتوانست خودش را نگه دارد و با سر رفت توی قابلمه غذا.
بچه‌ ها از خنده غش و ریسه رفتند. عباس، عصبانی، بلند شد و با چفیه روی گردنش، صورتش را پاک کرد. تا چشمش افتاد به بچه ‌هایی که از خنده قِل می‌ خوردند کف سنگر، زد زیر خنده. خروس وقتی دید دیگر کسی با او کاری ندارد، پرید روی جعبه مهمات. زبان بسته فکر می ‌کرد نجات پیدا کرده. با دیدن عباس و بچه‌ها که داشتند به او نزدیک می‌ شدند، شروع کرد ناله کردن. علی و عباس جلوتر بودند و بقیه هم بدون فاصله پشت سرشان، خروس را دوره کردند. علی آهسته به عباس گفت: «حالا یادت می‌دم چطور یه خروس را می ‌گیرند!» بعد آرام آرام به خروس نزدیک شد. دست‌هایش را باز کرد تا خروس هیچ راه فراری نداشته باشد. خروس زل زده بود تو صورت علی و تکان نمی ‌خورد. علی پوزخندی زد و گفت: «از دست من دیگه نمی‌ تونی دَر بری!» خم شد تا بگیردش که یک‌ دفعه خروس پرید توی صورتش و نوکش زد. علی داد کشید و پرید عقب، اما پایش گیر کرد به پای عباس و باهم افتادند روی چند نفری که پشت سرشان بودند. حسن و عبدالله که عقب‌ تر از بقیه بودند، سریع خودشان را کنار کشیدند و آن بچه‌ها روی هم افتادند کف سنگر و صدای آخ و دادشان بلند شد.
خروس هم شلون شلون از کنار دیواره سنگر رفت به طرف سفره. حسن و عبدالله دل‌ هایشان را گرفته بودند و می‌ خندیدند. حسن که دیگر نمی ‌توانست خودش را نگه دارد، عقب عقب می‌ رفت و قهقهه می ‌زد که پایش رفت روی یک بشقاب و از پشت با سر افتاد. دوباره همه از خنده ریسه رفتند.
عبدالله انگار که دنبال فرصت بود، وقتی دورش را خالی دید، پرید روی خروس و گرفتش و از سنگر دوید بیرون.
حسن داد کشید: «های بگیریدش... فرار کرد... نذارید بره.»
همه در یک چشم به هم زدن بلند شدند و دنبال عبدالله و خروس از سنگر پریدند بیرون. عبدالله رفت پشت خاکریز. بقیه هم پشت سرش از خاکریز رفتند بالا.
آخرین نفر که آن طرف خاکریز سُر می‌ خورد پایین، صدای انفجار وحشتناکی زمین را لرزاند. همه بی ‌اختیار دراز کشیدند روی زمین.
چند خمپاره دیگر هم آن طرف خاکریز با صدای گوش خراشی منفجر شد. علی همین‌ طور که سرش را بین دو دستش گرفته بود، گفت: «از اون آب‌ زیر کاه‌های نامرد بود.»
خروس که از دست عبدالله فرار کرده بود، رفت بالای خاکریز و شروع کرد به خواندن. بچه‌ها یکی ‌یکی بلند شدند. خاک و دود همه‌ جا را پر کرده بود. خروس پرید طرف سنگر. همه با داد و هوار دنبال خروس از خاکریز رفتند بالا، اما روی خاکریز میخکوب شدند. از سنگر چیزی باقی نمانده بود و دود خاکستری از آن به بالا تنوره می‌ کشید.

منبع: امتداد

از رفتارش خوشم آمد :
یک سری رفتیم پیش بچه های شهید چمران یک جایی بود که گویا خط مقدمی هم برایش تعریف نشده بود. قصد مان این بود که برویم و یک صحبتی برای آنها بکنیم و شب برگردیم. سخنرانی که کردیم، بعد از نماز مغرب و عشا به برادری که فرمانده شان بود ، در حالیکه داشت با قطار گلوله هایی که به خودش بسته بود ور می رفت ، گفتم: با اجازه تان ما می خواهیم برویم . او با متانتی برگشت گفت: حاج آقا آمدن به اینجا در اختیار شما بوده ولی رفتن از اینجا در اختیار ماست!

این هم قشنگ بود ، هم شوخی ، هم محبت. هر چه که بخواهی تو همین برخورد وجود دارد. با شوخی هم می خواهد بگوید من اینجا قدرت دارم هم بگوید ما علاقه داریم شما اینجا بمانید و ...

شانه کردن مو  وسط معرکه :
تعدادی از همان بچه های شهید چمران رفته بودند یک عملیات اطلاعاتی شناسایی انجام داده بودند؛ داشتند تعریف می  کردند ، می خواستند بگویند که چه قدر خطر و گلوله بود. یکی از دوستان که مو های فر و خیلی بلندی داشت ، برای ما تعریف می کرد « حاج آقا اونقدر تیراندازی و رگبار شدید بود که گلوله مو ها مونو شونه می کرد » این تعبیر برایم خیلی جالب بود. 

نمک بود :
در منطقه جنگی اگر مقوله رفتار رله و راحت تو بچه ها نمی بود ، تحمل قضایای آنجا خیلی سخت می شد. شما شاهد باشید که جلو چشم شما کسی که تا دیروز با هم در یک سنگر سر یک سفره می نشستید ، به شهادت رسیده یا  مجروح شده او را به بیمارستان برده اند و از حال و اوضاع او خبر ندارید خیلی سخت می شد و لذا رزمنده انگار خودش را متقاعد کرده که با این فضا حتماً باید کنار بیاید و باید یک چیزهایی را قاطی این فضا بکند که اوضاعش این گونه باشد. آن چیز که باید قاطی بکند چیست ؟
شاید این نمک همان حالت طنز و رفتار طنزآمیز است که خیلی جاها مشکل گشا بوده.
 ممکن است یکی بگوید آقا من پناه می برم به نماز شب به ذکر ، به قرآن، اما باز یک نمکی هم لازم است . شاید این نمک همان حالت طنز و رفتار طنزآمیز است که خیلی جاها مشکل گشا بوده.

سر و صدا نکن :
از این شهید بزرگواری که عکسشان روی دیوار است (برادر شهید استاد) که در منطقه ای در کردستان فرمانده بودند، از ایشان نقل کرده اند عملیاتی شده بود و بعضی از دوستانشان شهید و بعضی هم مجروح شده بودند.

 ایشان شاهد این صحنه بودند. باید چه کار بکنند؟ بالاخره شرایط جبهه است. یکی از آنهایی که مجروح بوده و وضعیتش هم خیلی سخت بوده و بی تابی و ناله می کرده است. ایشان به آن بنده خدا می گوید: آن یکی شهید شده کنار تو صدایش در نمی آید تو که مجروح شدی داری ما را رسوا می کنی؟! با اینکه این شهید از نظر عاطفی فوق العاده بود.

کارکرد داشت :
من فکر می کنم واقعاً اگر دقت کنیم اینها خیلی کارکرد داشت. اینها لازم بوده است. این بحث طنز و اینها می توانسته یک عنصر تاثیرگذار جدی در بازسازی روحیات بچه ها و ارتباطات عاطفی که باید در منطقه با همدیگر می داشتند همه اینها را گویا این نحوه نگاه تامین می کرده است.

ریشه اش در کربلاست :
شب عاشورا قبل از اینکه موضوع فردا جدی اعلام بشود به جماعتی که در محضر آقا ابی عبدالله علیه السلام هستند، ما این حرفها را (شوخی و طنز) نمی شنویم. انگار یک حالت سنگینی بر کربلا حاکم است. اما شب عاشورا بعد از اینکه در جناح دشمن جنب و جوشی شد، حضرت زینب به امام حسین علیه السلام خبر دادند. حضرت به اباالفضل فرمودند برو ببین که چه خبر است؟ حضرت رفتند و برگشتند، گفتند که تصمیم دارند حمله کنند. حضرت فرمودند برو اگر ممکن است مهلت بگیر. امشب ما می خواهیم نماز بخوانیم ؛ قرآن بخوانیم؛ دعا کنیم؛ استغفار کنیم.

 خدا می داند که : انّی احب الصلوه، من عاشق نمازم و بعد هم قرار شد که همین اتفاق بیفتد و تا فردا مهلت داشته باشند. شب امام حسین علیه السلام در خیمه برای آنهایی که فردا می خواهند پا به رکاب حضرت باشند، صحبت می کنند. اولش امام می گوید که بروید شما مرخص هستید. فردا اینها با من کار دارند. حتی برای اینکه آنها راحت باشند می گویند که خیمه تاریک شود. ثانیاً امام یک بهانه دیگر هم بهشان نشان داد فرمود: که بچه های من را هم دستشان را بگیرید ببرید. بعد از اینکه دید کسی نمی رود و همه اعلام وفاداری می کنند، حضرت می فرماید که من هم یک بشارت به شما می دهم.
کی شوختر بود؟ :
برای اینکه بدانیم چه کسانی شوخ طبع تر بودند، باید دید که کی آرامش روحی بیشتری داشت. کی عقبه تفکرش ریشه های عمیق اعتقادی داشت؛ نه اینکه بگوییم کی علم و دانشش بیشتر بود. کی آیات بیشتری از قرآن را حفظ بود. نه. کی آیات بیشتری از قران را نوشیده بود؟ کی محبت و ولایت ائمه علیهم السلام بیشتر رویش تاثیر گذاشته بود؟ کی اعتماد و اعتقادش به امام که قلبها را به راستی با خودش می برد، راسختر بود؟ هر کس که این زمینه ها را بیشتر داشت، آنجا راحت بود. راحت تر شما این چیزها را ازش می دیدید. البته خب طنز و شوخی یک خرده با جنس آدمها آمیخته است. ممکن است یک کسی بود که همه اینها را داشت منتها شما این رفتار  شوخی و طنز را کمتر در آنها ببینید.


ایرانی گیلانی

هفت - هشت تا مجروح بودیم در یک اتاق بزرگ، از هر ملیتی! اصفهانی، لر، آذری، شیرازی، کرد و بلوچ !

از هر کدام مان صدایی بلند می‏شد: اصفهانی‏ ناله می‏کرد، لره با یا حسین (علیه‏السلام) گفتن سعی می‏کرد دردش را ساکت کند، بلوچه از شدت درد میله‏های دو طرف تخت را گرفته بود و فشار می‏داد و شرشر عرق می‏ریخت و من هم خجالت و رودربایستی را گذاشته بودم کنار و یک نفس نعره می‏کشیدم و ننه‏‏ام را صدا می‏کردم!
فقط نفر آخر که یک رشتی بود، هم درد می‏کشید و هم میان آه و ناله‏هایش کرکر می‏خندید . کم‏کم ماهایی که ناله می‏کردیم توجهمان به او جلب شد. 
حالا ما هفت نفر داشتیم او را نگاه می‏کردیم و او آخ و اوخ می‏کرد و بعد قهقهه می‏زد و می‏خندید. مجروح بغل دستی‏ام که جفت پاهایش را گچ گرفته و سر و صورتش را باندپیچی کرده بودند، با لهجه اصفهانی و نگرانی گفت ببینم مگر بخش موجی‏ها طبقه بالا نیست؟
مجروح آن طرفی که بلوچ بود گفت: فکر کنم هم مجروح شده هم موجی.
با نگرانی گفتم: نکند یکهویی بزنه سرش و بلند شود و دخل‏مان را بیاورد؟!
مجروح رشتی خنده‏اش را خورد چهره‏اش از درد در هم شد و با لهجه غلیظ گیلکی گفت: شماها نگران من هستید؟
مجروح بلوچ گفت: بیشتر نگران خودمانیم. تو حالت خوبه؟
بنده خدا دوباره به قهقهه خندید و ما بیشتر نگران شدیم. داشتیم ماست‏های‏مان را کیسه می‏کردیم. من یکی که اگر پاهایم آش و لاش نشده بود، یک لحظه هم معطل نمی‏کردم و جانم را بر می‏داشتم و می‏زدم به چاک.
مجروح رشتی ناله جانسوزی کرد و گفت: نترسید من حالم خوبه؟
مجروح اصفهانی گفت: معلومه!
و به سر و وضع او اشاره کرد مجروح رشتی دوباره خندید و گفت: نترسید من همه‏اش یاد مجروح شدنم می‏افتم و به خاطر همین می‏خندم.
با تعجب پرسیدم: مگه تو چه‏طوری مجروح شدی که خنده داره؟
اولش نمی‏خواست ماجرا را برای‏مان تعریف کند اما من و بچه‏های دیگر که توجه‏شان جلب شده بود آنقدر به مجروح رشتی اصرار کردیم تا اینکه قبول کرد واقعه مجروح شدنش را برای‏مان تعریف کند مجروح رشتی چند بار ناله و هروکر کرد و بعد گفت: من و دوستانم که همه با هم همشهری بودیم، در محاصره دشمن افتاده بودیم. دیگر داشتیم شهادتین‏مان را می‏خواند‏یم.
دشمن هم لحظه به لحظه نزدیک‏مان می‏شد بین ما هیچ‏کس سالم نبود همگی لت و پار شده و نای تکان خوردن نداشتیم.
داشتیم خودمان را برای رسیدن دشمن و خوردن تیر خلاصی و رفتن به بهشت آماده می‏کردیم که...
مجروح رشتی بار دیگر به شدت خندید از خنده بلندش ما هم به خنده افتادیم. مجروح رشتی که با هر خنده بلند یک قسمت از پانسمان روی شکمش خونی می‏شد 
ادامه داد: آره... داشتیم آماده شهادت می‏شدیم که یک‏هو از طرف خط خودی فریاد یا حسین(علیه‏السلام) بلند شد من که از دیگران سالم‏تر بودم! به زحمت تکانی به خودم دادم و نیم‏خیز شدم. دیدم که ده‏ها بسیجی دارند تخته گاز به طرف‏مان می‏آیند با خوشحالی به دوستانم گفتم: بچه‏ها دارند می‏آیند.
بعد همگی با خوشحالی و به خیال اینکه آنها از لشکر خودمان هستند شروع کردیم به زبان گیلکی کمک خواستن و صدا زدن آنها. 
مجروح رشتی دوباره قهقهه زد و قسمتی دیگر از پانسمان سرخ شد.
- اما چشم‏تان روز بد نبیند همین که آن بسیجی‏ها به نزدیکی‏مان رسیدند، یکی‏شان به زبان ترکی فریادی زد و بعد همگی به طرف ما بدبخت‏ها که نای تکان خوردن نداشتیم تیراندازی کردند...
حالا ما مثل مجروح رشتی می‏خندیدیم و دست و پا می‏زدیم و بعضاً قسمتی از پانسمان زخم‏های‏مان سرخ می‏شد.
- بله آن بنده خداها وقتی سر و صدای ما را می‏شنوند، خیال می‏کنند ما عراقی هستیم و داریم به زبان عربی داد و هوار می‏کنیم! دیگر نمی‏ دانستند که ما داریم به زبان گیلکی داد و فریاد می‏کنیم. 
من که از دیگران بهتر فارسی را بلد بودم، شروع کردم به فارسی حرف زدن و امان خواستن و ناله کردن. یکی‏شان با فارسی لهجه‏دار فریاد زد: آهای !مگر شماها ایرانی هستید؟
با هزار مکافات توی آن تاریکی و آتش و گلوله حالی‏شان کردم که ما هم ایرانی هستیم اما گیلانی!
بنده خداها به ما که رسیدند، کلی شرمنده شدند بعدش با مهربانی زخم‏های‏مان را پانسمان کردند و بی‏سیم زدند عقب تا بیایند ما را ببرند حالا من که در بین دوستانم بهتر فارسی حرف می‏زدم با کسی که بین ترک‏ها فارسی بلد بود نقش مترجم را بازی می‏کردیم و هم قربان صدقه یکدیگر می‏رفتیم و هم فحش می‏‏دادیم و گله می‏کردیم که چرا به زبان آدمیزاد کمک نخواسته‏ایم و منظورمان را نرسانده‏ایم!
تا نیم ساعت درد یادمان رفت و ما هم مثل مجروح رشتی می‏خندیدیم و ناله می‏کردیم. پرستار آمد وقتی خنده و ناله‏مان را دید با تعجب پشت دستش زد و با لهجه ترکی گفت: وا، شماها خل و چل شده‏اید؟
هر هشت نفری با صدای بلند خندیدیم و پرستار جانش را برداشت و فرار کرد!


پاهايت‌ را جمع‌ کن‌ من‌ هم‌ بنشينم........


مي‌گفت‌: «زود باش‌... زود باش‌ پاهات‌ را جمع‌ کن‌ تا من‌ بنشينم‌. الان‌ کاتيوشامي‌آيد و داغونمان‌ مي‌کند
هوا تاريک‌ بود. خيلي‌ تاريک‌. از ماه‌ خبري‌ نبود. ستون‌ نيروها از کنارة‌ گِلي‌جاده‌ «فاو ـ ام‌ القصر» در حال‌ حرکت‌ بودند. مرحله‌اي‌ ديگر از عمليات‌والفجر 8 جريان‌ داشت‌. گاهي‌ سينه‌ خيز، گاهي‌ بدو و گاهي‌ دولا دولامي‌رفتيم‌. عباس‌ تيربارچي‌ دسته‌، پشت‌ سر من‌ دراز کشيده‌ بود. خمپاره‌ وکاتيوشاهاي‌ دشمن‌، يکريز دشت‌ را گرفته‌ بودند زير آتش‌ خود.
آتش‌ ته‌ قبضة‌ شليک‌ کاتيوشا در دور دست‌ رو به‌ رو نمايان‌ شد. حساب‌کار خودمان‌ را کرديم‌. جهت‌ آن‌ به‌ طرف‌ منطقه‌ ما بود. هر لحظه‌ منتظر بوديم‌که‌ گلوله‌هاي‌ يکي‌ دو متري‌، يکي‌ بعد از ديگري‌ بر سرمان‌ فرود بيايند وجهنمي‌ از آتش‌ و انفجار ايجاد کنند.
عباس‌ با ديدن‌ آتش‌ ته‌ قبضه‌ها، عجولانه‌از پشت‌ سر من‌ برخاست‌ و پريد داخل‌ سنگر که‌ روي‌ شانة‌ جاده‌ قرار داشت‌.از هولش‌ متوجه‌ نشد چه‌ کسي‌ داخل‌ سنگر است‌ فقط‌ ديد يک‌ نفر نشسته‌،سرش‌ به‌ پهلو افتاده‌ و پاهايش‌ داخل‌ چاله‌ کوچکي‌ که‌ نام‌ سنگر داشت‌ درازشده‌ است‌.
براي‌ اينکه‌ از موج‌ انفجار در امان‌ بماند، تند و تند، بدون‌ اينکه‌ به‌آن‌ شخص‌ نظري‌ بيندازد و نگاهش‌ فقط‌ به‌ جهت‌ شليک‌ کاتيوشا بود،مي‌گفت‌: «زود باش‌... زود باش‌ پاهات‌ را جمع‌ کن‌ تا من‌ بنشينم‌. الان‌ کاتيوشامي‌آيد و داغونمان‌ مي‌کند...»
من‌ و ميثم‌ که‌ متوجه‌ قضيه‌ شده‌ بوديم‌ خنده‌ مان‌ گرفت‌. ناگهان‌ منوري‌ درهوا روشن‌ شد. با بهت‌ و تعجب‌ ديد آن‌ کسي‌ که‌ پاهايش‌ را هل‌ مي‌داده‌ تاکنارش‌ بنشيند، کسي‌ نيست‌ جز جنازه‌ يک‌ سرباز عراقي‌ با کله‌اي‌ متلاشي‌شده‌ و بدني‌ پاره‌ پاره‌.
با وجودي‌ که‌ تيربارهاي‌ دشمن‌ زير نور منور بهترمي‌ديدند و شليک‌ مي‌کردند، سراسيمه‌ از سنگر پريد بيرون‌ و آمد طرف‌ ما. 
تاخنده‌ من‌ و ميثم‌ را ديد گفت‌: 
«بي‌ معرفتها شما مي‌دانستيد و به‌ من‌ نگفتيد؟»


آب يخ 

قبل از شروع يکي از حملات، همه فرماندهان لشکر 27، تو جلسه اي توجيهي شرکت داشتند. «حاج محمد کوثري» فرمانده لشکر پشت به ديگران، رو به نقشه، مشغول توضيح منطقه عملياتي بود و اون رو شرح مي داد.
«حاج محسن دين شعاري» معاون گردان تخريب لشگر، تو رديف اول نشسته بود. يکي از نيروها، يک ليوان آب يخ رو از پشت سر ريخت تو يقه حاج محسن.
حاجي مثل برق گرفته ها از جا پريد و آخش بلند شد. برگشت و به سوي کسي که اين کار را کرده بود، انگشتش را به علامت تهديد تکون داد.
بعدش، يک ليوان آب يخ از پارچ ريخت و براي پاشيدن، به طرفش نيم خيز شد. حاج محمد که متوجه سر و صداي حاج محسن و خنده هاي بچه ها شده بود، يک دفعه برگشت و به پشت سرش رو نگاهي کرد.
حاج محسن که ليوان آب يخ را به عقب برده و آماده بود تا اون رو به سر و صورت اون برادر بپاشه، با ديدن حاج محمد، دستپاچه شد و يک دفعه ليوان را جلوي دهانش گرفت و سر کشيد. انگار نه انگار که اتفاقي افتاده باشد، گفت: « يا حسين(ع)».
با اين کار حاج محسن، صداي انفجار خنده بچه ها، سنگر رو پر کرد و فرمانده لشگر، بي خبر از اون چه گذشته بود، لبخندي زد و برا حاج محسن سري تکون داد....


ترب می خواهی

تعداد مجروحین بالا رفته بود.فرمانده از میان گرد و غبار انفجار ها دوید طرفم و گفت : " سریع بی سیم بزن عقب . بگو یک آمبولانس بفرستند مجروحین را ببرد! " شستی گوشی رابی سیم را فشار دادم. به خاطر اینکه پیام لو نرود و عراقیها از خواسته مان سر در نیاورندپشت بی سیم باید با کد حرف می زدیم. گفتم :" حیدر حیدر رشید " چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید . بعد صدای کسی آمد : 
- رشید بگوشم. 
- رشید جان حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید!
-هه هه دلبر قرمز دیگه چیه ؟
-شما کی هستی ؟ پس رشید کجاست ؟
- رشید چهار چرخش رفته هوا . من در خدمتم.
-اخوی مگه برگه کد نداری؟
- برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می خوای؟
دبدم عجب گرفتاری شده ام. از یک طرف باید با رمز حرف می زدم از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم .
- رشید جان از همانها که چرخ دارند!
- چه می گویی ؟ درست حرف بزن ببینم چه می خواهی ؟
- بابا از همانها که سفیده.
- هه هه نکنه ترب می خوای. 
- بی مزه! بابا از همانها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره.
- د ِ لا مصب زودتر بگو که آمبولانس می خوای!
کارد می زدند خونم در نمی آمد. هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی سیم گفتم. 

(به نقل از کتاب رفاقت به سبک تانک نوشته داوود امیریان)




پلنگ صورتی

شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .
نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!)
معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته

حاج حسین یکتا


عباس

وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.

یکی از مأموران پرسید: 
- پسر جان اسمت چیه؟
- عباس.
- اهل کجا هستی؟
- بندرعباس.
- اسم پدرت چیه؟
- به او می گویند حاج عباس!
گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:
- کجا اسیر شدی؟
- دشت عباس!
افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت: دروغ میگی!
و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:
- نه به حضرت عباس!

پتو


يه روز فرمانده گردان به بهانه دادن پتو و امكانات همه رو جمع كرد...
شروع كرد به داد زدن كه كي خسته؟كي ناراضيه؟ كي سردشه؟
بچه ها هم كه جو گرفته بودتشون گفتن: دشمن!!
فرمانه گردان هم گفت: خوب!آفرين..حالا بريد...چون پتو به گردان ما نرسيده!!!!


چند تا خاطره ي خنده دار از يكي از رزمندگان از دوران اسارت :

1. اول كه رفته بوديم گفتند كسي حق ورزش كردن نداره يه روز يكي از بچه ها رفت ورزش كرد مامور عراقي تا ديد اومد در حالي كه خودكار و كاغذ دستش بود براي نوشتن اسم دوستمون جلو آمد و گفت : مااسمك؟ اسمت چيه؟
رفيقمون هم كه شوخ بود برگشت گفت : گچ پژ . باور نمي كنيد تا چند دقيقه اون مامور عراقي هر كاري كرد اين اسم رو تلفظ كنه نتونست ول كرد گذاشت و رفت و ما همينطور مي خنديديم.

2.خوب در دوران اسارت تقريبا همه سعي مي كردند نامه اي بنويسند و براي خانواده شان بفرستند. بين بچه هاي اسير هم عده اي كم سواد و بي سواد بودند كه مي گفتند نامه شان را يكي ديگه بنويسه. اون روز ها هم براي ما چند تا كتاب آورده بودند در زندان از جمله نهج البلاغه.
يه روز ديديم يكي از بچه هاي كم سواد اومد گفت من يك نامه از نامه هاي حضرت علي رو از نهج البلاغه كه خيلي هم بلند نبود نوشتم رو اين كاغذ براي بابام. ببينيد خوبه. گرفتيم ديديم نامه ي امير المومنين به معاويه است كه اين رفيقمون برداشته براي پدرش نوشته كلي خنديديم.

خواب

خيلي از شبها آدم تو منطقه خوابش نميبرد...
وقتي هم خودمون خوابمون نميبرد دلمون نمي يومد ديگران بخوابن...
يكي از همين شبها يكي از بچه ها سردرد عجيبي داشت و خوابيده بود.تو همين اوضاع يكي از بچه ها رفت بالا سرشو گفت: رسووول! رسووول! رسووول!
رسول با ترس بلند شد و گفت: چيه؟؟؟چي شده؟؟
گفت: هيچي...محمد مي خواست بيدارت كنه من نذاشتم!

امداد غیبی

هی می شنیدم که تو جبهه امداد غیبی بیداد می کند و حرف و حدیث های فراوان راجع به این قضیه شنیده بودم.خیلی دوست داشتم جبهه بروم و سر از امداد غیبی در بیاورم.تا اینکه ﭘام به جبهه باز شدو مدتی بعد قرار شد راهی عملیات شویم. بچه ها از دستم ذله شده بودند. بس که هی از معجرات و امدادهای غیبی ﭘرسیده بودم. یکی از بچه ها عقب ماشین که سوار بودیم گفت: " می خواهی بدانی امداد غیبی یعنی چی؟ " با خوشحالی گفتم : " خوب معلومه" نا غافل نمی دانم از کجا قابلمه ای در آورد و محکم کرد تو سرم. تا چانه رفتم تو قابلمه. سرم تو قابلمه ﮐﻴﭖ ﮐﻴﭖ شده بود. آنها می خندیدند و من گریه می کردم. ناگهان زمین و زمان به هم ریخت و صدای انفجار و شلیک گلوله بلند شد. دیگر باقی اش را یادم نیست. وقتی به خود آمدم که دیدم افتادم گوشه ای و دو سه نفر به زور دارند قابلمه را از سرم بیرون می کشند. لحظه ای بعد قابلمه در آمدو نفس راحتی کشیدم.یکی از آنها گفت: "ﭘسر عجب شانسی آوردی. تمام آنهایی که تو ماشین بودند شهید شدند جز تو. ببین ترکش به قابلمه هم خورده! " آنجا بود که فهمیدم امداد غیبی یعنی چه ؟!


ایرانی مزدور

اوايل جنگ بود. و ما با چنگ و دندان وبا دستخالى، با دشمن تا بن دندان مسلح مى جنگيديم .
بين ما ، يكى بود كه انگار دو دقيقه است از انبارذغال بيرون آ مده بود: اسمش عزيز بود. شب هامى شد مرد نامرئى! چون همرنگ شب مى شد.
و فقط دندان سفیدش پيدا مى شد. زد و عزيزتركش به پايش خورد و مجروح شد وفرستادنشبه عقب.
وقتى خرمشهر سقوط كرد، چقدر گريهكرديم و افسوس خورديم . اما بعد هم قسم شديمتا دوباره خرمشهر را به ايران باز گردانيم . 
يكهو ياد عزیز افتاديم . قصد كرديم به عيادتش برويم .با هزار مصيبت آدرسش را در بيمارستانى پيداكرديم و چند كمپوت گرفتيم و رفتيم به سراغش .پرستار گفت كه در ا تاق 110است . اما در اتاق 110سه مجروح بسترى بودند. دوتايشان غريبه بودندو سومى سر تا پايش پانسمان شده بود و فقطچشمانش پيدا بود. دوستم گفت : "اينجا كه نيست برویم شايد اتاق بغلى باشد!" يك هو مجروحباند پیچى شده شروح كرد به ول ول خوردن وسر وصدا كردن .
گفتم :" بچه ها اين چرا اين طورىمى كنه ؟ نكنه موجيه ؟ " يكى از بچه ها با دلسوزىگفت :" بنده ى خدا حتما زير تانك مانده كه اينقدر درب و داغون شده !" پرستار از راه رسيد وگفت :" عزيزرا ديديد؟" همگى گفتيم :" نه كجاست ؟"پرستار به مجروح باند پیچی شده اشاره كرد وگفت :" مگر دنبال ايشان نمى كرديد؟" همگى باهم گفتيم : "چى؟اين عزيزه !؟ " رفتيم سر تخت .
عزيز بدبخت به يك پايش وزنه آ ويزان بود و دودست و سر و كله و بدنش زير تنزيب هاى سفيدگم شده بود.با صداى گرفته وغصه دارگفت :" خاكتو سرتان .حالا دیگه منو نمى شناسید؟" يه هو همه زديمزير خنده . گفتم :" تو چرا اينطور شدى؟ يك تركشبه پا خوردن كه اينقدر دستك دنبك نمى خواهد "
عزيز سر تكان داد و گفت :" ترکش خوردن پيشكش .بعدش چنان بلایى سرم آمد كه تركش خوردنپيش آن نازكشيدن است !" بچه ها خنديدند. آنقدربه عزيز اصراركرديم تا ماجراى بعد ازمجروحيتشرا تعريف كند. وقتى تركش به پام خورد مرا بردنعقب و تو يك سنگر كمى پانسمانم كردند و رفتند بيرون آ مبولانس خبر كنند. تو همين گير و دار يه سرباز موجى راآ وردند انداختن تو سنگر. 
سرباز چند دقيقه اى با چشمان خون گرفته ، بر و بر، مرا نگاه كرد. راستش من هم حسابى ترسيده بودم و ماست هايم را كيسه كرده بودم . سرباز يه هو بلند شد و نعره اى زد:" عراقى پست مى كشمت !" 
چشمتان روز بد نبينه ، حمله كرد بهم و تا جان داشتم كتكم زد. به خدا جورى كتكم زد كه تا عمر دارم فراموش نمى كنم . حالا من هر چه نعره مى زدم و كمك مى خواستم كسى نمى آ مد . سربازه آ نقدر زد تا خودش خسته شد وافتاد گوشه اى واز حال رفت . من فقط گريه مى كردم و از خدا مى خواستم كه به من رحم كند و او را هرچه زودتر شفا دهد. 
بس كه خنديده بوديم داشتيم از حال می رفتیم دو مجروح دیگر هم روی تخت هايشان دستبس كه خنديده بوديم داشتيم از حال مىوپا مى زدندو كركر مي كردند.عزيزناله كنان گفت :"کوفت و زهرمار هرهركنان خنده داره تازه بعدشرا بگويم . 
يه ساعت بعد به جاى آمبولانس يه وانتآوردند ومن وسرباز موجى را انداختند عقبش و تارسيدن به اهواز يه گله گوسفند نذركردم دوبارهقاطى نكند. تا رسيديم به بيمارستان اهواز دوبارهحال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش بیمارستان ايستاده بودندوشعار مى دادند و صلواتمى فرستادند. سربازموجى نعره زد و گفت : " مردماين يك مزدور عراقى است . دوستان مرا كشته ! وباز افتاده به جانم" . 
اين دفعه چند تا قل چماق ديگرهم آمدند كمكش و ديگر جای سالم در بدنم نبوديه لحظه گريه كنان فرياد زدم : " بابا من ايرانيم ، رحمكنيد". يه پیر مرد با لهجه عربى گفت :" آى بى پدر،ايرانى ام بلدى؟ جوانها اين منافق را بيشتر بزنيد!"
ديگر لشم را نجات دادند و اينجا آوردند. حالا همكه حال و روز من را مى يينيد. "
پرستار آمد تو و بااخم و تخم گفت : " چه خبره ؟ آمده ايد عيادت ياهرهركردن . ملاقات تمامه . بريد بيرون! " خواستيمبا عزيز خداحافظى كنيم كه ناگهان يه نفر با لباسبيمارستان پريد تو و نعره زد:" عراقى مزدور مىكشمت ! عزيزضجه زد:" ياامام حسين .بچه هاخودشه .جان مادرتان مرا از اينجا نجات دهيد!"



مجروح خجالتي 

سلام
اين شيطنت يک نرس در بيمارستان خط مقدم
توي اون فضاي تيرباران و خمپاره باران بيمارستان امام نزديک اروند....
اين ماجرا اتفاق افتاد ....
البته محض تبادل انرژي بود به قول خودشون.....
يک يار بچه هاي مومن و خجالتي مريض اين نرس شده بود .
يه شب تصميم اين شده بودکه يکم سر به سر اين مجروح بزارن
با خره سر پرستار قبول کرد
بچه ها امدن دور تخت ايشون . 
نرس: برادر آب بدم خد مت تان؟؟
مجروح:خدا خير تون بده... بله
نرس پلاستيک آب را برداشت آورد بالاي سر مجروح
نرس: بفرمايئد ...و نايلکس پر آب رو گرفت بالاي سر مجروح
چشمتان روز بد نبينه ..... از همون بالا ولش کرد و......
محروح: اخه بزرگوار چرا؟؟
نرس :ببخشيد بايد لباستونو عوض کنيم
مجروح :نه......... خوبه هوا گرمه
نرس : نه خواهش ميکنم.. پزشک بياد دعوا مي کنند..
مجروح قبول کرد...
ولي تا متوجه شد منظورش خانم هاي امداد گر هست
مجروح: نه .... نميخواهد... 
و روشو بر گرداند تا کسي چهره شو نبيند
نرس:اينو نفرمائيد اين چهارتا خواهر فورا لباستونو عوض مي کنند
مجروح: چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نرس:بله اينها مسئول تعويض لباس تون هستند 
مجروح : نه اينطوري نميشه ...بفرمائيد خوابم مياد..
نرس: بچه ها پرده بياريد... لباس تميز هم بياورين
مجروح که طاقت نداشت داد زد ...
دکتر به دادم برسيد برادرا ......
وبا التماس ميگفت بفرمائيد بيرون...
بخش رو گذاشته بود روي سرش... همه مجروحها و نرسها و امداد گر ها جمع شدن
وقتي موضوع رو فهميدن
همه با نرس همکاري ميکردند 
و ميگفتن بابا بزار وظيفه شونو انجام بدن
من که دلم سوخت رفتم وسط معرکه
دادزدم
بسه ديگه اينم سهميه خنده امشبتون کلي انرزي گرفتين... دست از سر برادرم برداريد
مجروح ما نفسي راحت کشيد و کلي دعام کرد
بعد از آن به يکي از پرستارها خواهش کردم بياد و پشت پرده کمکش کنه
همه متفرق شدن
و من توي فکر بودم اين اقاي افشار نرس بيمارستان شب بعد چطوري ميخواهد روحيه بده به مجروحين؟؟؟

منبع : مجله یادگاران ماندگار ، شماره 13 ، تابستان 86


خاطره دعاي کميل...

شب و تاريکي خيلي وقت ها منو با خودش مي بره به اون شبها و اون روزگار . مخصوصا اگر تاريکي شب و صداي دعاي کميل همرا باشه
هميشه خاموشي بود. يه شب که همه رفته بوديم دعاي کميل آسمان پر از تيرهاي رسام بود مثل نقل و نبات مي ريخت روي سرمون ، با اين حال توي اون گرما نمي شد داخل ساختمان دعا رو برگزار کرد.
با يکي از بچه هاي تيم برگزاري دعا بحث داشتيم ،من گفتم کاش فقط يکي از اينها حروم من ميشد
و دوستم زد زير خنده گفت پس يه چهار پايه بيار تا به لبه ديوار برسي تا شايد يکيش نصيبت بشه.
آتش دشمن سنگين شد و اقاي طُرفي دعا را به دستور امام جمعه آقاي جمي زود تمامش کرد. ما هم 
تا يک ربع طول کشيد که همه چيزرا منظم کرديم و اسلحه ها رو تحويل داديم و روانه خونه شديم.
بچه هاي بيمارستان به شوخي ميگفتن امشب توي او پي دي(o.p.d) مي بينمتون، افقي!!!!
به خونه که رسيديم من توي تاريکي رفتم سراغ آشپز خانه که درش توي حياط بود حاجي هم رفتن داخل تا طبق معمول کنترل کنند، چند ثانيه بيشترطول نکشيد چراغ فانوس رو روشن کردم و خيلي نورشو کشيدم پايين تا زياد روشنايي ايجاد نشه.
به محض بيرون آمدنم چند تا از اون نقل ها ريختن سرم؛ و صداي عجيبي توي گوشم آمد ...!!! افتادم... و حاجي صدام کرد مونده بودم چي بگم کمک خواستم وصداي حاجي زدم ... و بعد حاجي رسيد ......
دائم داشت مي پرسيد کدام قسمت بيشتر درد داري؟!!!
من هم شنيده بودم اول که تير ميخوري چيزي نميفهمي گفتم تنم گرمه الان دقيقا نميدونم کجا!!!!
با مکافات کشيدم داخل اتاق!!! و چراغ قوه سر سويچي را روشن کرد!!!
حالا هرچي ميگردم مي بينم از خون خبري نيست!!!!
بلند شدم از تعجب دهان هردومون باز مونده بود.
صبح که هوا روشن شد وقتي به حياط نگاه ميکرديم ازسوراخهاي درب کوچه ميشد فهميد چي شده!!
چند تا تير با کاليبر هاي بالا توي درب کوچه و ديوار حياط همه مسئله را حل کرد!!!
ولي هم دوستان حرفشون به کرسي ننشست و هم اين ماجرا براي خودم يک خاطره طنز و فراموش نشدني شد .
هر وقت اين خاطره را به ياد مي آورم يک طعم ترش و شيرين هم به دنبالش به دلم مي نشيند.

 
     
 
نظرات شما
 
 
 
     
 
ارسال نظر